ورود / ثبت نام

رگشناسی رساله نبض متن کامل

4693 بازدید

رگشناسى‏ تصنيف دانشمند بزرگ ايرانى شيخ الرئيس ابو على سينا

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 2

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

رساله نبضيه شيخ الرئيس عليه الرحمة[1]

سپاس مر آفريدگار را.- و ستايش مرو را،[2] و درود بر پيغامبر گزيده (محمد) و اهل بيت- و ياران او[3] (صلوات اللّه عليهم اجمعين اوّل) (- كذا) فرمان (خداوند ملك عادل سيد منصور مظفّر) عضد الدّين‏[4] علاء الدولة، و قاهر الامة- و تاج الملة، ابو جعفر حسام امير المؤمنين، كرّم اللّه مثواه- و برّد مضجعه‏[5] بمن آمد كه اندر باب دانش رگ، كتابى (ب) كن جامع كه همه اصلها- اندر وى بود- بتفصيل‏[6]، پس فرمان را

______________________________
(1)- رساله نبض- آ.

(2)- مر او را- آ.

(3)- وى- ب- ج.

(4)- عضد الدوله- ب- ج.

 

(5)- جمله «كرّم اللّه مثواه- و برّد مضجعه» در نسخه (آ) بلا ترديد بقلم ناسخ افزوده شده است، چه در سه چهار سطر بعد مصنف (ابن سينا) ملك مذكور در متن را بجمله «اميدوارم كه بدولت چنين خداوند توفيق و يارى يابم» دعا مى‏كند و معلوم است كه اين دعا براى پادشاه زنده بوده، و از اينجا و از اينكه فرمان پادشاهى كه در گذشته قابل امتثال نيست دانسته مى‏شود- كه كلمه «عضد الدوله» در نسخه (ج) و (ب) تصحيف (عضد الدين) است چنانكه در نسخه (آ) آمده،- على الخصوص كه بشهادت كتب تاريخ و تراجم در آن عصر باين اسم كسى جز عضد الدوله ديلمى معروف نبوده- و او نيز يكى دو سال بعد از ولادت مصنف وفات كرده بوده است بنا بر اين چگونه ممكن است كه عضد الدّولة بكودك دو ساله (كه بعدها دانشمند و مصنف خواهد شد) فرمان ساختن تصنيف صادر كند يا مصنفى بگفته سلطان دوره پيش از خود كتاب بسازد.

(6)- بتفسير- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 3

پيش گرفتم، و[7] باندازه طاقت- و دانش خويش‏[8] اين كتاب را « [تصنيف كردم‏]» [و] بزبان پارسى‏[9] چنانكه فرمان بود، و بر[10] توفيق ايزد « [جلّ جلاله‏]» معونت‏[11] كردم، و از وى‏[12] يارى خواستم‏[13]، اميدوارم كه بدولت چنين (خداوند) توفيق « (و)» يارى يابم.

فصل* اول*[14] اندر (همه) اصلهاى او[15]

(باول) ببايد دانست- كه آفريدگار (ما) « [عزّ- و علا]» كه حكمت‏[16] وى داند، و مر دانش جويان را از آن اندكى آگاهى داده است، چهار گوهر اصل (كه) اندرين عالم* «اكر»* زير آسمانست بيافريد[17]:

يكى: آتش.

و يكى هوا.

______________________________
(1)- پيش رفتم- آ.

(2)- دانش و- آ.- دانش خويش و- ب.

(3)- فارسى- آ.

(4)- چنانچه فرمود و- ب.- چنانكه فرمود و- ج.

(5)- مقول- آ.

(6)- از روى- آ.

(7)- خواستم و- ب.

(8)- از آغاز كتاب تا اينجا نسخه «د» چنين است: «بسم اللّه الرحمن الرحيم‏ الحمد للّه حق حمده و الصلاة على نبيه محمد و آله اجمعين اين مقالتيست در نبض تصنيف خواجه رئيس ابو على الحسين بن عبد اللّه بن سينا رحمة اللّه عليه فصل اول» الخ.

(9)- اصلها كه- آ،- اصلهاء او- ج- د.

(10)- بآن حكمت كه- ب- ج.

(11)- آفريده- ب.

 

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 4

و يكى آب.

 

و يكى خاك‏[18].

تا از ايشان بكما بيشى آميزش‏[19] چيزهاى ديگر[20]– آفريند، چون:

ابر- و باران، (و) « [چون‏]» سنگ- و گوهر،- كه گداختن پذيرد، و[21] گوهر روينده.- و گوهر شناسنده بحسّ‏[22]، و گوهر مردم.

هر يكى را وزنى ديگر از اين‏[23] چهار گوهر اصل‏[24].- و آميزش ديگر[25] گونه.

و آتش را[26] گرم آفريد، و از خشكى بهره داد.

و هوا را تر آفريد* (و گداخته)* و از گرمى بهره داد.

و آب را سرد آفريد- و از ترى بهره داد.

و خاك (و) زمين را خشك آفريد، و از سردى بهره داد.

« [و]» معتدل « [تر]» آميزشى از اين چهار آن مردم بود[27]؛ و مردم را از گردآمدن‏[28] سه چيز آفريد:

______________________________
(1)- يكى خاك و يكى آب- ب- ج.

(2)- بى: «آميزشى»- ب،- بى «كما بيش آميزشى»- آ.

(3)- ديگر را- د.

(4)- بى: و- ج- د.

(5)- بحسن- آ،- ج.

(6)- آن- آ.

(7)- بى‏اصل،- د.

(8)- دگر- ب- ج.

(9)- بى: را- ب.

(10)- آميزش از اين جهان اين مردم آفريد- ب- ج.

(11)- از گرداندن- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 5

يكى: تن،- كه وى را بتازى بدن خوانند،- و جسد،[29] « (و)» ديگر[30] جان،- كه او را[31] روح خوانند،[32] و سيّوم‏[33] روان،- كه او را[34] نفس خوانند[35].

جسد كثيف است- و روح لطيف‏[36]، و نفس چيزى است بيرون ازين گوهرها[37]،- و لطيفى وى- جز[38] لطيفى روح است‏[39]،- كه معنى لطيفى روح تنك‏[40] است- و باريك‏[41] گوهرى، و روشن سرشتى،- چنانكه هواى روشن.

و لطيفى « [نفس‏]» ديگر است- كه اندرين تنكى‏[42] بكار نيايد، و مانند[43] است- بلطيفى سخن،- و لطيفى معنى.

و آفريدگار[44] تن را از اندامها ساخت، و اندامها را[45] از كثافت‏

______________________________
(1)- كه او را جسد خوانند و بدن گويند،- ب- ج- كه او را بدن و جسد خوانند- د.

(2)- ديگرى را- د.

(3)- وى را- آ.

(4)- گويند- ب- ج.

(7)- گويند- ب- ج.

(5)- و ديگر- ب- و سه ديگر- ج.

(6)- بى: كه او را- آ.

(8)- لطيف است- آ.

(9)- ازين سه گوهرها- آ.- از اين گوهر را- ب،- اين گوهرها- ج- د.

(10)- وى نه چون- ب- ج.

(11)- بى: است- آ.

(12)- تنكى- د- ظ.

(13)- باريات (- كذا)- آ.

(14)- تجلى- ب،- كى اندر بجشكى- ج- د.

(15)- ماننده- ج.

(16)- آفريدگارا- آ.

(17)- بى: را- آ- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 6

خلطها[46]. و اما روح را[47] از لطافت و بخار اخلاط[48] آفريد.

و خلطها چهارند[49]، يكى خون پاكيزه- چون‏[50] اصل، و ديگر بلغم- كه نيم خونست، و خون نارسيده است. و سيم صفرا- كه كفك خون است‏[51]. و چهارم سودا- كه دردى و ثفل‏[52] خون است.

[و] اين چهار را[53] از آن چهار[54] گوهر پيشين آفريد[55]. بآميزشها- و وزنهاى مختلف.

باز ازين چهار هم‏[56] بآميزشها- و وزنهاى‏[57] مختلف اندامهاى‏[58] مختلف آفريد؛ يكى را خون بيشتر چون گوشت. و يكى را سودا بيشتر چون استخوان. و يكى را بلغم بيشتر چون مغز. و يكى را صفرا[59] بيشتر چون شش.

______________________________
(1)- اخلاط آفريد- ب- د.- خلطها آفريد- ج.

(2)- روح از لطافت- ب- ج.

(3)- بى: اخلاط- آ.

(4)- چهار است- ب- ج.

(5)- خون- آ- ج.

(6)- بى: و خون نارسيده است و سيم صفرا كه كفك خون است- آ.

(7)- و چهارم كه درد و سفل- آ.- الثفل بالضم و الثافل ما استقرّ تحت الشي‏ء من كدرة- قاموس.

(8)- بى: را- آ- ب.

(9)- چهارا از آن چهار را از آن چهار- ج.

(10)- آفريده است- ب- ج.

(11)- چهارم- آ.

(12)- بى: ى- ج.

(13)- بى: ى- ج.

(14)- سودا- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 7

و جان را نيز از لطيفى اين‏[60] خلطها آفريد[61]، هر جانى را وزنى و آميزشى‏[62] ديگر و زايش‏[63] و پرورش اصل جان اندر دل است، و جايگاهش‏[64] دل- و شريانهاست‏[65] و از دل بميانجى شريانها باندامهاى ديگر شود[66]، نخست باندامهاى‏[67] رئيس* [شود]* چون مغز، و چون‏[68] جگر؛ « [و]» چون اندامهاى منى؛ و از آنجا بديگر اندامها شود، و بهر جاى طبع روح ديگر « [كونه‏]» شود، تا اندر دل* (بود)* بغايت گرمى‏[69] بود، و طبع آتش- و لطافت‏[70] صفرا بروى غلبه‏[71] دارد، پس آن بهره كه از وى‏[72] بمغز شود- تا مغز بدو[73] زنده باشد، و فعلهاى خويش بكند[74] سردتر- وتر تر شود، و اندر آميزش وى‏[75] لطافت آبى-

______________________________
(1)- بى: اين- آ.

(2)- آفريد و- آ- ج.

(3)- آميزش- ب.

(4)- بى: و زايش- آ،- ولايش- ب- ج.

(5)- جانها كاهشتين- آ.

(6)- بى: است- ب- د.

(7)- مى‏شود- ج.

(8)- بى: ى ديگر شود نخست باندامهاى- آ.

(9)- بى: چون- آ.

(10)- گرمى گرم- ب.

(11)- آتش دارد و طبيعت- ب،- آتش دارد و لطافت- ج.

(12)- غلبت- ج.

(13)- ازو- آ.

(14)- بوى- د.

(15)- خود كند- ب،- خود بكند- ج.

(16)- او- آ- ب.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 8

و بخار بلغم بيشتر افتد. و آن بهره كه بجگر شود- تا جگر بوى زنده باشد[76]، و فعلهاى خويش بكند، نرم‏تر- و گرم‏تر- و بحسّ ترتر[77] شود و اندر آميزش او[78] لطافت هوا- و بخار خون بيشتر شود.

و بالجمله‏[79] روحهاى اصلى چهارند[80] يكى‏[81]: روح حيوانى كه اندر دل بود، و[82] وى اصل همه روحهاست و[83] ديگر: روح نفسانى- بلفظ پزشكان‏[84]– كه اندر مغز بوده و[85] سيّم:

روح طبيعى‏[86]– بلفظ پزشكان‏[87] كه‏[88] اندر جگر بود[89] چهارم: روح توليد- يعنى زايش- كه اندر خايه‏[90] بود.

و اين چهار[91] روحها ميانجى‏هااند[92] ميان نفس بغايت پاكى‏

______________________________
(1)- شود- ب- ج.

(2)- بكند نرم و گرم‏تر- آ،- كند نرم‏تر و گرم‏تر و بحس تر تر- ب،- بكند نرم و گرم‏تر شود و بحسّ ترى تر- ج،- بكند نرم گرمى‏تر و بيش ترى تر- د.

(3)- وى- ج- د.

(4)- بجمله- ب- ج.

(5)- چهار است- ب- ج.

(6)- بى: يكى- د.

(7)- شود و- آ،- بود كه- ب- ج.

(8)- بى: و- د.

(10)- بى: و- د.

(9)- پزشكان- آ،- بجشكان- ب- د،- نحستكان- ج.

(11)- طبيعى كه- آ.

(12)- محشكان- ج- د.

(13)- بى: كه- د.

(14)- شود- آ،- بود و- ج.

(15)- خانه- آ- ج.

(16)- بى: چهار- ج- د.

(17)- است- ب- ج.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 9

و[93] تن بغايت كثيفى‏[94] و قوتهاى نفس چون قوّة حسّ‏[95]،- و قوّة جنبش‏[96]،- و ديگر قوّتها، بميانجى‏[97] روح بهمه اندامها رسد[98] و علم رگ- كه علم نبض‏[99] خوانند، علم حال روح است، و[100] علم آب- كه علم تفسره خوانند، علم حال خلطهاست؛ و بيشتر دليل بودن نبض‏[101] بر حال دل است، زيرا كه دل‏[102] جايگاه (زايش) روح است.

و بيشتر دليل بودن آب بر حال‏[103] جگر است، زيرا كه جگر جايگاه زايش خلطهاست‏[104]

فصل دوم‏

[105] اگر تن‏[106] حيوان چنان بودى كه از وى چيزى جدا نشدى، و متحلّل‏

______________________________
(1)- پاك و- ب،- پاك و ميان- ج- د.

(2)- كثيف- ب- د.

(3)- قوتهاى حس- ب، قوّتهاى حس بود- ج.

(4)- جنبش بود- ج.

(5)- ميانجى- ج.

(6)- برسد- ب- ج.

(7)- علم نبض كه رگ- آ.

(8)- است او را- آ.

(9)- نفس- آ.

(10)- بى: دل- د.

(11)- بيشتر بيشتر دليل بودن آب و خاك- آ،- بيشتر دليل بودن تفسره بر- ب- ج.

(12)- و جگر جايگاه دانش خلط است- ب،- جگر جايگاه زايش خلط است- ج.

(13)- بى: دوّم- ب- ج،- ديگر- آ.

(14)- بى: تن- ب، اين- ج- د،

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 10

نگشتى- و نپالودى پالودنى ديدارى و ناديدارى حيوان را[107] غذا نبايستى كه غذا بدل‏[108] آن است كه از وى همى‏پالايد، و هر گاه‏[109] كه اتّفاق افتد كه كم پالايد[110]. يا از كمى گرما، يا از كمى حركت خاصّه‏[111]، يا سختى پوست چنانكه مار[112] بزمستان غذا نيابد، و هرگه‏[113] كه اندر تن حيوانى بلغم بسيار گرد آيد از پس باز خوردن‏[114]– و زيانش نكند از قوّت طبع، وى‏[115] بزمستان اندر سوراخ بكمى‏[116] حركت بزيد بى‏غذا از بيرون، زيرا كه باندرون تن‏[117] غذا دارد،- كه اين بلغم پخته شود،- و خون گردد[118].

و اگر كسى‏[119] گويد: كه پيدا بود كه‏[120] اندر تن حيوانى بلغم چند[121]

______________________________
(1)- و نپالودى پالودنى ديدارى و ناديدارى چون از- آ،- و نپالودى پالودنى مدار حيوان را- ب، و نيالودى مالودنى و مدارى حيوان را- ج.

(2)- بدن- ج.

(3)- مى‏پالايد و هر گاه- آ- همى‏پالايد و هر كه- ب- ج،- بپالايد و هر گاه- د.

(4)- پالايا- ج.

(5)- بى: خاصه- د.

(6)- همچون حال مار- ب- د.

(7)- غذا كمتر يابد و هر گاه- ب.

(8)- بلغم بسيار گرد از بسيار خوردن- آ،- بلغم بسيار گرد آيد از پس خوردن- ب- ج،- بلغم فرو آيد از پس خوردن- د.

(9)- كه- ب.

(10)- از- ب.

(11)- تن در- ج،

(12)- شود- آ- د.

(13)- بى‏كسى- آ.

(14)- بى: كه- آ.

(15)- بى: چند- د- چقدر بلقم- آ.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 11

تواند بودن، و هر روز[122] غذاى حيوانى بسيار بايد[123].

جوابش- آنست كه اين غذا كه از بيرون بحيوان رسد[124]،- نه همه بكار شود، و غذاى‏[125] حقيقى گردد؛- كه همه بيشتر ثفل شود[126]، و فضله گردد،- و از آنجا بتن‏[127] اندكى شود؛ و اين غذا كه از بلغم آيد[128] آن بود كه‏[129] بلغم بجمله غذا گردد[130].

پس اين شمار با آن‏[131] شمار راست نيايد، پس تن حيوان را الا بچنين حال- غذا مى‏بايد- تا بدل پالايش شود، يا كثافت تن‏[132]، روح- كه‏[133] لطيف است و جنبنده‏[134] « [است‏]» اولى‏تر « [آنست‏]»- كه پالايش و تحلّل وى‏[135] بيشتر و زودتر بود، و* (غذا)* پيوسته‏تر و زودتر يابد[136]،

______________________________
(1)- هر روزى- ب.

(2)- با- آ،- بود- ب.

(3)- از بيرو برسد- ب،- از بيرون رسد- ج.

(4)- غذا،- آ- ج.

(5)- گردد- ج.

(6)- بى: گردد و از آنجا- ب. بتن و از آنجا- ج.

(7)- يابد- آ.

(8)- بى: كه- ج.

(9)- جمله غذا شود- آ.

(10)- بآن- ب- ج.

(11)- بحين حال غذا مى‏بايد تا بدل بآلايش بود پا كثافت تن- آ،- الا اين چنين حال غذاى مى‏نبايد تا بدل پالايش شود يا كثافت آن- ب،- الا بچنين حال غذا مى‏نبايد تا بدل پالايش شود يا كثافت و اين- ج،- كه الا بچنين حال غذا نيابد تا بدل پالايش بود يا كثافت تن- د.

(12)- بى: كه- ج.

(13)- چنين- آ.

(14)- بى: وى- آ.

(15)- بايد- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 12

و ناصبورى وى بيشتر[137] بود.

و هرگاه‏[138] غذا آمد از بيرون‏[139]، فضله و ثفل را[140] حاجت بدفع- و جدا[141] كردن افتاد؛ و فضله، روح لطيف گرم بخارى‏[142] دودى بود، بايد كه او را[143] از روح دور كرده آيد،- ساعت بساعت،- كه روح نازكست،- آن‏[144] صبورى نتواند كردن‏[145] بآميزش بد، و پليد از فضله خويش پس بايد[146] كه زود جدا شود.

در روح را سببى‏[147] ديگر است- كه او جوشان- و افروزان است‏[148] اندر دل- و شريانها، اگر هواى سرد بدو[149] نرسد،- از اعتدال اندر گذرد[150] و متحلل شود. پس هواى سرد او را معتدل- و بسته دارد.

______________________________
(1)- بى: وى- د،- ناصبورى كمتر- آ.

(2)- و هر كجا- آ- د، هرگاه كه- ج.

(3)- بيرون و- ج.

(4)- ثفل و- آ- د.

(5)- و دعا- آ.

(6)- بى: لطيف گرم- ب- ج،- لطيف گرم بخار- د.

(7)- بى: را- ب- ج.

(8)- نازكست و- ب- ج.

(9)- بى: كردن- آ.

(10)- بآميزش بد و پليد از فضله خويش بايد- آ،- و آميزش بد و مد از فضله خويش پس بايد- ب،- و آميزش بد و مد از فضله خويش پس ماند- ج،- بآميزش بد و پليد و فضله خويش كه تن كند. بآميزش بد و پليد از فضله خويش پس بايد- د.

(11)- سبب- ب- د.

(12)- وى چون ستاره افروزان است- ب- ج،- وى چون آتش افروز و تست- د.

(13)- بوى- ج.

(14)- بى: د- ج،- گردد- د.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 13

و[151] همچنانكه آب مر غذاى‏[152] تن را اندر تن براند[153] و فضلها را[154] از تن بشوياند[155] و بيرون برد، هوا غذاء جان را از بيرون- و اندرون بجان رساند[156]، و فضلها را[157] از جان بيرون كند.

و همچنانكه آهنگر[158] هوا را « [بگشادن دم‏]» و گسترانيدنش باندرون دم‏[159] كشد، و ببسته‏[160] كردن- و فراز هم آوردن بيرون كندش، « [دل‏]» و شريانها بحركت گستريدن كه انبساط خوانند هوا را اندرون كشد- و هواء خنكى را[161] از بيرون،- و بخار غذاى روح- از اندرون‏[162] بروح رساند؛ و بحركت‏[163] بهم اندر آمدن- كه انقباض‏[164] خوانند، فضله بخار[165] دودى را از روح جدا كند،- تا سلامت روح‏[166] بود، و اين دو جنبش را

______________________________
(1)- بى: و- آ، بسته و معتدل دارد و- ج- معتدل دارد و بسته دارد و- د.

(2)- مرغزار- آ.

(3)- بروياند- آ،- برواند- د.

(4)- بى: را- آ- ب.

(5)- بشويد- ب- ج- د.

(6)- رسد- آ.

(7)- بى: را- ج.

(8)- دهن- ب- ج.

(9)- اندرون دم- آ- ج، باندرون در- ب.- همچنانكه آهنگر دم را بگشايد و باز كند هوا بر اندرون دم اندر كشد و هر گاه كه فراز هم آرد هوا بيرون كند- (ذخيره خوارزمشاهى- كتاب دوّم- گفتار سوّم- باب دوّم).

(10)- و بسته- آ.

(11)- بى: را- آ- خشكى را- ج.

(12)- بى: از اندرون- آ- د،- از اندرون- ج.

(13)- بحركت آن- ب- ج.

(14)- كه از انقباض- ج.

(15)- بخارى- ب.

(16)- روح بسلامت- ب- ج- ظ.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 14

با[167] دو سكون- كه اندر ميان ايشان است. نبض خوانند. چنانكه بديد كرده آيد سپس تر[168] و دم زدن ماننده دامن‏[169] زدن نبض است، و شش- خزينه هواست،[170] بهمسايگى دل هوا را اندر[171] شش آورد- تا دل مى‏ستاند از وى، و مى‏دهد فضله- بوى،[172] چون هوا اندر شش گرم شود،[173] و فضله بخار[174] دودى بسيار گرد آيد[175] اندر وى (پليد) شود، و بيش بكار نيايد، آن هوا را بيرون كند، و هواى ديگر بستاند تا آخر عمر[176] و هر دم زدنى را چند[177] نبض بود، چندان- كه آن هوا از كار بشود- و ديگر دم‏[178] بايد زدن.

پس حال اين حركت- و اين سكون‏[179] مختلف مى‏شود[180] بسبب اختلاف‏

______________________________
(1)- بى: جنبش را- آ،- جنبش را با اين- ج.

(2)- بديد آيد كرد اندر پس تر- آ.

(3)- بى: دامن- ج- د،- دم زدن باشد (ظ: مانند) ب.

(4)- است كه- ب.

(5)- دل چنانكه هوا را در- ج.

(6)- از وى بستاند و فضله بوى مى‏دهد- ب،- از وى مى‏ستاند و فضله بوى مى‏دهد- ج- ظ.

(7)- گردد- ج.

(8)- بخارى- ب.

(9)- گردد ب- ج،- گرداند- د.

(10)- بى: عمر- آ،- تازه عمر- ب- ج.

(11)- يكى- ب- ج.

(12)- نشود و ديگر د- آ.

(13)- سكون كه- ب- ج.

(14)- شوند- آ.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 15

حال روح، و حال روح مختلف همى‏گردد، بسبب اختلاف حال‏[181] بدن،- و حال نفس، و ازين قبيل اين حركت- و اين سكون علامت مى‏شوند[182] حالهاى ديگر را.

فصل سيم‏

دل بمثل چون شريان همه تن است، و شريان بمثل چون دل‏[183] يكى [از] اندام است، و همچنانكه آن روح را[184] كه اندر دل است، حاجت است‏[185]* (بدم زدن از ره‏[186] شش همچنان نيز مزاج‏[187] روح را كه اندر شريان است حاجت است)* بدم زدن‏[188] و هوا كشيدن‏[189] از راه مسامها[190] و[191] هر پاره از[192] شريان بطبع خويش مى‏جنبد[193]– اين دو حركت‏

______________________________
(1)- بى: بسبب اختلاف حال روح و حال روح مختلف همى‏گردد- آ،- اختلاف روح مختلف همى‏گردد نسبت اختلاف- ب،- اختلاف حال روح مختلف مى‏گردد نسبت اختلاف- ج،- اختلاف حال روح و حال روح مختلف شود بسبب اختلاف- د.

(2)- مى‏شود و- ج،- شوند- د.

(3)- بى: چون دل- ب- ج.

(4)- بى: را- آ- ب- ج.

(5)- حاجتش- ب- ج.

(6)- راه- د.

(7)- مران- د.

(8)- بى: زدن- د.

(9)- كشيدن مى‏باشد- ب- ج.

(10)- مشامها- آ.

(11)- بى: و- ب- ج.

(12)- بارى كه- ب،- بارى كه آن- ج.

(13)- مى‏جنبد و- آ.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 16

انبساط- و انقباض، چنانكه دل همى‏جنبد[194] وى نيز همى‏جنبد[195] هم آن غرض را.

و بجشكان پيشين‏[196]– كه نيكو ندانسته‏اند. پنداشته‏اند[197]– كه حركت نبض بر سبيل مد و جزر است، يعنى كه گاه‏[198] دل خون و روح را همچون‏[199] مد بشريانها فرستد تا شريان‏[200] برخيزد و بجنبد، و گاه بخويشتن كشد- تا شريان‏[201] تهى شود- و بيارامد، و حركت رگ‏[202] بسبب آن حركت‏[203] مد است- كه بوى مى‏آيد، نه‏[204] از خودى خويش.

و نه چنين است كه ايشان مى‏گويند،- كه رگ خود[205] حركت انبساط كند- و انقباض،- بخودى خويش و خون و روح را از دل، و هوا را از مسام بخود كشد؛ و از خويشتن‏[206] فضله بيرون كند.

______________________________
(1)- مى‏جنبد- د.

(2)- «انقباض دل» مى‏جنباند و- آ.

(3)- غرض را و بجشكان پيشتر- ب غرضر و بجشكان پيشتر- ج.

(4)- بى: اند- آ.

(5)- گاهى- ب- ج.

(6)- بى: را- آ،- را چون- ب- ج.

(7)- شريانها- ب.

(8)- شريانها- د.

(9)- بى: رگ- ب- ج.

(10)- حركت آن- ب- ج- د.

(11)- بى: نه- آ.

(12)- بى: خود- ب- ج.

 

(13)- خويش و خون و روح و هوا را از دل و هوا را از مشام بخود كند و از- آ،- خويش و چون روح هوا را از دل و از مسام بخود كشد و از خويشتن- ب،- خويش و خون روح هوا را از دل و هوا را از مسام بخود كشد و از خويشتن- ج،- خون و روح از دل و از مسام بخود كشد و از- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 17

دليل برين‏[207] آن است- كه كسى بود- كه وى را[208] اندامى چون دستى مثلا تبش گيرد و[209] گرميش زيادة شود بسبب دمّل‏[210] مثلا، يا آفتى ديگر و اين‏[211] شريان كه بهمسايگى آن دمل بود و[212] اندر آن دست كه‏[213] تبش‏[214] افزوده باشد، تيزتر،- و بيشتر[215] بشمار حركت كند؛ از دل‏[216]، و شريانها [ى‏] ديگر كه ايشان را[217] آن حالها[218] نيفتاده است‏[219]، و اگر تبع‏[220] دل بودى هميشه چون‏[221] حركت دل بودى؛ يا كم يا بيشترك نبود.

و[222] ايزد تعالى شريانها[223] را دو طبقه آفريد الّا يك شريان راستى را[224]* (و اما رگهاى ناجنبنده را يك طبقه آفريد)* الّا يك رگ‏

______________________________
(1)- بى: برين- ب- د،- بر- ج.

(2)- او را- ب- ج- د.

(3)- پيش گيرد و- ب- پيش گيرد- ج.

(4)- گرد بسبب دملى- ب- ج،- شود بسبب دملى- د.

(5)- و آن- ب- ج- آن- د.

(6)- بهمسايگى آن دمل و- آ،- بهمسايگى دمل بود- ب- د،- همسايگى دمل بود- ج.

(7)- بى: كه- آ،- د،- ج.

(8)- پيش- ج.

(9)- تيز و بيشتر- آ،- تيزتر و- ب- ج- د.

(10)- و بشتاب حركت بيشتر از دل- د.

(11)- آن را- ب- ج.

(12)- حال- د.

(13)- افتاده است- آ،- نيفتاده باشد- ب- ج،- نبود- د.

(14)- متّبع- آ.

(15)- حس- آ.

(16)- تيزترى و- ب،- بيرترى- ج.- تيزى‏تر و- د.

(17)- اين شريانها را- ب- ج.

(18)- بى: الايك شريان راستى را- ب- ج. الايك شريان را سببى را- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 18

راستى را[225] و شريانها[226]، دو طبقه بدان‏[227] آفريد تا احتياط استوارى‏[228] بود،- كه آنچه شريان خزينه وى است‏[229] عزيزتر است [ (از ديگر چيزها كه روح عزيزتر است)] از خون و ماننده خون، و نيز تنك تر و لطيف‏تر است‏[230] از ديگر چيزها، و آسانتر گذر كند، و[231] ديگر كه با جنبش است‏[232]، و جنبنده‏[233] دريابنده‏[234] تر بود.

فصل (چهارم)

اكنون هر نبضى از چهار چيز بود:

يكى: حركت انبساط.

و يكى: سكون سپس حركت انبساط.

و يكى: حركت انقباض.

و يكى: سكون سپس حركت‏[235] انقباض.- كه فيلسوفان برهان كرده‏اند- كه نشايد هيچ چيز بجنبد[236] سوى‏

______________________________
(1)- الا يكى يك را سببى- ب.- الا يكى يك را سببى را- ج.

(2)- بى: و- د- و اين شريانها را- ب- ج.

(3)- بآن- آ- د.

(4)- دو طبقه كه احتياط استوائى- د.

(5)- اوست- ب- ج.

(6)- نيز تنگ‏تر است و لطيفتر- ج.- د.- بيرنگ تر است و لطيفتر- ب.

(7)- از- ب.

(8)- بى: است- آ.

(9)- جنبنده‏تر- ج.

(10)- دوانيد- آ.

(11)- ز پس حركت- آ.- حركت سپس- ج.

(12)- چيزى نجنبد- ب.- چيز- نجنبد- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 19

حدّى و از آنجا بجنبد[237] سوى حدّى‏[238] ديگر، مگر در ميان بايد- كه بايستد، و سكون آورد؛ هر چند كه كسانى‏[239] كه باريك نه‏[240] انديشيده‏اند[241] روا دارند- خلاف اين‏[242].

و حركت انبساط را هميشه بشايد[243] بانگشت در[244] يافتن الا كه بغايت‏[245] ضعيفى بود و بغايت بدحالى‏[246] و اما حركت انقباض بدشوار شايد اندر يافتن،- و بنزديك بسيارى از طبيبان آنست‏[247] كه نشايد[248] بحس دانستن‏[249].

و ليكن حق آنست- كه اندر تنهاى كم گوشت- و نرم پوست شايد

______________________________
(1)- از آنجا و از نجا بجنبد- آ.- از آنجا نجنبد- ب.

(2)- بى: ى- ب.

(3)- ديگر الا اندر الخ- ج- د،- بى: «مكر در ميان» تا «كسانى»- آ.- بجاى كسانى: كسهائى- ج- كسها- د.

(4)- بى: نه- ب.

(5)- انديشه‏اند- ج.

(6)- خلاف چنين- د.

(7)- نشايد- ب- ج.

(8)- اندر- د.

(9)- بعلت- ب- ج.

(10)- و غايت بد حال- ب ج.

(11)- بى: آنست- د.

(12)- بى: نشايد- ب- ج.

(13)- اندر يافتن- ب- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 20

اندر يافتن‏[250] و جنبش انقباض نه سخت بنرمى نشايد اندر يافتن‏[251]– كه غالب بحس حركت انبساط شايد شناختن. و سكونى يا انبساطى‏[252] ديگر پس‏[253] ازين سبب را[254]،- بيشتر دليلها، رگ بحركت انبساط است.

و راه اندر يافتن دليلها، رگ از ده جنس است بظاهر قول بجشكان، هر چند كه‏[255] بحقيقت نه‏اند[256]، يكى اندازه حركت و يكى تيزى و بدرنگى حركت‏[257] و يكى زخم‏[258]– و قوّت حركت، و[259] يكى ديگر

______________________________
(1)- بى: شايد اندر يافتن- آ.- درست آنست كه اندر تن كم گوشت- و نرم پوست اندر توان يافت خاصه كه نبض قوى باشد يا صلب يا بطى اگر چه غالب آنست كه دشوار اندر توان يافت خاصه اگر در نبض هيچ گونه سرعت يا تواتر نباشد، امّا در نبض قوى بسبب قوّت حركت اندر توان يافت و در نبض صلب بسبب صلابت فرق توان كرد ميان مصادمت رگ با انگشت و ميان باز گشتن او، و اندر نبض بطى نيز بسبب ديرى جنبيدن و ديرى باز گشتن فرق توان كرد، جالينوس مى‏گويد: من مدتى ديدم كه اندر يافتن حركت انقباض غافل بودم، بس تأمّل كردم تا حس آن اندكى يافتم، و بعد از آن كه نيك اندر يافتم بسيارى از علم نبض بر من گشاده شد. (ذخيره خوارزمشاهى- كتاب دوم- گفتار سوم. و قانون ص 80)

(2)- و بجنبش انقباض نه سخت بتن مى‏نشايد اندر يافتن هر چند غالب آن است كه او را نشايد اندر يافتن- آ.- هر چند غالب آنست كه او را بشايد اندر يافتن- د.

و جنبش انقباض نه سخت نيز نشايد يافتن- ب. و جنبش انقباض نه سخت بنرمى نشايد يافتن- ج.

(3)- يافتن و به نيكويى تا انبساط- ب- ج.

(4)- بى: پس- ب- ج.

(5)- سبب را و- ب.

(6)- بى: كه- آ.

(7)- بداند- ب- ج.

(8)- بى و بد رنگى- ب.- بى: حركت- د.- و درنگى حركت- ج.

(9)- و خم- آ.- زخم ضعيف- د.

(10)- بى: و- ج.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 21

دير آمدن و زود[260] آمدن حركت. و يكى گرمى‏[261] و سردى رگ، و يكى نرمى و سختى رگ. و يكى پرى- و تهى بودن‏[262] رگ. و يكى بيكديگر ماننده بودن- و نابودن حركت‏[263]. و يكى نظام حركت- و غير نظام- و اختلاف حركت‏[264]. و يكى وزن زمان‏[265] جنبش و آرامش‏[266].

نخستين را جنس مقدار[267] خوانند.

دويم‏[268] را جنس سرعت- و ابطاء[269].

سيّم را جنس قوّت و ضعف‏[270].

چهارم را جنس تواتر- و تفاوت.

پنجم را جنس حرارت- و برودت.

ششم را جنس لين- و صلابت.

______________________________
(1)- ديگر بر آمدن و فرود- آ.

(2)- گرمى حركت- آ:

(3)- بى: بودن- ب- ج،- بى: و يكى پرى و تهى بودن ر ك- د.

(4)- بى: و يكى بيكديگر ماننده بودن و نابودن حركت- ب- ج،- و يكى بديگر مانندگى و نامانندگى ر گ- د.

(5)- نظام دارى و نه نظام داراى (- ظ: دارى) رگ- ب- ج- د.

(6)- بى: زمان- آ.

(7)- آرامش رگ- د.

(8)- را جنبش مقدار- ب- ج- د،- جنس را مقدار- آ.

(9)- و ديگر- ب- ج،- و ديگرم- د.

(10)- ظ: بط،- ابطاء خوانند- د.

(11)- ضعف خوانند- د.- در نسخه «ب» و «ج» تا اول فصل آينده همه جا جلو هر يك از شماره‏ها تا دهم كلمه «و» علاوه است: و در نسخه «ب» بجاى «جنس» «جنبش» آمده مثلا نسخه «ب» چنين است: و سيّم را جنبش … و چهارم را جنبش … و پنجم را جنبش الخ.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 22

هفتم را جنس امتلا- و خلا.

هشتم را جنس استوا- و اختلاف.

نهم را جنس نظام- و غير نظام.

دهم را[271] جنس وزن‏[272].

و ما تفسير هر يكى را بشرح بگوئيم‏[273] « [ان شاء اللّه تعالى‏]».

فصل پنجم

اندازه حركت آن بود- كه مقدار موج انبساط بود[274].

اگر درازا بسيار[275] دارد، آن را نبض دراز خوانند و[276] بتازى طويل و اگر درازى اندك دارد وى را[277] كوتاه خوانند،- و بتازى قصير، و اگر ميان ميان بود[278] معتدل‏[279]، و اگر پهنا بسيار[280] دارد[281] نبض پهن خوانند، و بتازى عريض خوانند[282]، و اگر پهنا اندك دارد نبض‏[283] تنگ‏

______________________________
(1)- بى: را- آ.

(2)- جنس زمان حركت و سكون- ب،- جنس وزن و زمان و حركت و سكون- ج.

(3)- و تا (ظ: و ما) بتفسير هر يكى را شرح كنيم- ب- و ما تفسير هر يكى بشرحى بكنيم- ج،- و ما تفسير هر يكى شرح كنيم- د.

(4)- بود و- ب.

(5)- درازى بسيار- ج- د،- درازى زياد- ب.

(6)- بى: آن را نبض دراز خوانند و- آ،- بى: نبض دراز خوانند و- ب.

(7)- آن را- د.

(8)- بى: بود- ب- ج.

(9)- معتدل دراز خوانند- ج- د. ظ: معتدل درازا.

(10)- زياد- ب.

(11)- بى: «بتازى طويل» تا «بسيار دارد»- آ.

(12)- بى: خوانند- ب- ج.

(13)- بى: دارد نبض- ب- ج- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 23

خوانند، و بتازى ضيق خوانند[284]، و ميان ميان را معتدل پهنا[285] خوانند، و اگر هم درازا[286] دارد- و هم پهنا[287] وى را[288] نبض بلند خوانند[289]، و بتازى مشرف خوانند و شاهق‏[290]، و اگر بالا كم‏[291] دارد نبض افتاده خوانند و بتازى منخفض‏[292]، و ميان ميان را معتدل‏[293] بالا خوانند، و اگر پهنا و بالا نيك دارد و ليكن درازا ندارد وى را[294] نبض ستبر خوانند،- و بتازى غليظ[295]، و اگر بهر دو ناقص بود او را نبض باريك خوانند، و ميان ميان را[296] معتدل ستبرى خوانند،- و اگر دراز و هم پهنا- و هم بلند[297] دارد نبض‏[298] عظيم خوانند[299] و اگر اندر[300] هر سه ناقص‏

______________________________
(1)- بى: خوانند- ب ج.

(2)- پهن- د.

(3)- بى: هم- آ- د،- هم دراز- ج.

(4)- بلند دارد- ب- بلند- ج.

(5)- او را- ب- ج- د.

(6)- بى: خوانند- ب- د.

(7)- مشرف و شاهق- ب- ج،- مشرف و شاهق خوانند- د.

(8)- كم بالا- ب- ج.

(9)- نبض منخفض- د،- منخفض خوانند- آ.

(10)- ميان معتدل- د.- ميان را معتد- ج.

(11)- پهنا زياد و بالا تنگ وى را- ب،- پهنا و بالا نيك دارد وى را- ج،- پهنا و بالا نيك دارد- و ليكن درازا ندارد ورا- د.

(12)- غليظ خوانند- د.

(13)- بى: را- ج- د.

(14)- بلندا- د.

(15)- كذا فى النسخ الثلث و الظاهر: نبض بزرگ و بتازى.

(16)- بى: «و اگر پهنا» تا «عظيم خوانند»- آ.

(17)- اگر در- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 24

بود او را[301] نبض خرد[302] خوانند- و بتازى صغير[303]، و ميان ميان را معتدل بزرگى‏[304] خوانند.

و امّا باب تيزى و درنگى رگ‏[305].

نبض تيز را بتازى سريع خوانند، و درنگى را بطي‏ء[306] خوانند[307]، و تيز آن بود كه راه دراز را[308] بزمان‏[309] كوتاه ببرد، و درنگى‏[310] آن بود كه راه كوتاه را بزمان دراز برد، و[311] هرگاه كه رگ انبساط كند تا آخر بزمان كوتاه‏[312] او را تيز و سريع خوانند[313]، و اگر بدير[314] كند- و زمان درازتر او را درنگى- و بطى خوانند[315]، چنانكه‏[316] مردى بود[317]

______________________________
(1)- ورا- د.

(2)- خرد خرد- ب- ج.

(3)- صغير خوانند- د.

(4)- بزرگ- آ.

(5)- بى: رگ- ب- ج- د- دو رنگى رگ- آ.

(6)- درنگى بطي‏ء- ج- د- در زنگى بطن- آ.

(7)- بى: خوانند- ب- ج.

(8)- بى: را- آ.

(9)- بزبان- ج.

(10)- دو رنگى- آ.

(11)- راه بزمان دراز بود و- آ،- راه كوتاه را بزمان دراز برد- ب،- راه كوتاه را بزبان دراز برد- ج،- راه كوتاه را بزمان كوتاه برد- د.

(12)- انبساط بزمان كوتاه كند- ب،- انبساط بزمان كوتاه كند و- ج.

(13)- خواند- ج.

(14)- و هر كه بديد- د.

(15)- بى: «و اگر بدير كند» تا «بطي‏ء خوانند»- آ،- بى: «و اگر بدير كند» تا «و سريع خوانند»- ب.

(16)- چنانچه- د.

(17)- بى: بود- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 25

كه دوان دوان زود[318] بگذرد- و او[319] را تيز و سريع خوانند، و اگر بدير و درنگ گذرد، او را بطي‏ء[320] خوانند، و ميان ميان را[321] معتدل سرعت خوانند[322].

و امّا باب قوّت- و ضعف.

هر گاه كه‏[323] زخم انبساط سخت بود[324]، و انگشت را بيم بود كه بردارد- و دور اندازد، او را قوى خوانند؛ و هر گاه‏[325] سست زخم بود، و بكم مايه‏[326] گرفتن بيم‏[327] آن بود- كه‏[328] فرو ايستد او را ضعيف خوانند، و ميان ميان را معتدل قوّت خوانند، و[329] بهمه بابها معتدل موافق‏تر بود[330] مر طبع را و پسنديده‏تر، الّا كه اندر[331] باب قوّت هرگه‏

______________________________
(1)- بى: زود- ج- د.

(2)- بى: او- د.

(3)- بطن- آ.

(4)- بى: را- ج- د.

(5)- بى: سرعت خوانند- آ،- بى: خوانند- د.

(6)- بى: كه- آ.

(7)- بى: بود- آ.

(8)- هر گاه كه- د.

(9)- (يعنى كم قوه)- بكم ميانه- آ- ج.

(10)- بى: بيم- آ.

(11)- كه او- آ.

(12)- بى: و- ج.

(13)- بى: بود- آ.

(14)- بى: كه اندر- ب- ج،- بى: كه- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 26

كه‏[332] قوّت زياده‏[333] تر بود- و از معتدل بيشتر بهتر بود[334].

و امّا باب دير آمدن- و زود آمدن‏[335].

اين اندر يكى نبض نبود، و[336] كمترين دو نبض بايد؛ هر گاه كه نبض دويّم سپس پيشين- زود آيد، آن را نبض دمادم خوانند، و بتازى متواتر[337]، و هر گاه كه دير آيد آن را نبض گسسته خوانند[338]، و بتازى متفاوت‏[339]، و نامهاى ديگر هستند، و لكن‏[340] اين مشهورتر است‏[341] و ميان ميان را[342] معتدل خوانند[343].

و امّا باب گرمى- و سردى.

هر گاه كه رگ‏[344] بدست گرمتر[345] از ان آيد كى‏[346] بطبع بود،

______________________________
(1)- هر چه- ب- ج- د.

(2)- بزيادت- ج.

(3)- بيشتر بود آن بهتر باشد- ب- ج.

(4)- بى: و زود آمدن- آ- ب- ج.

(5)- بى: و- آ- ج- د.

(6)- متواتر خوانند- آ- د.

(7)- بى: خوانند- ج.

(8)- متفاوت خوانند- آ- د.

(9)- ليكن- ج- د،- ولى- ب.

(10)- بى: است- آ- د.

(11)- بى: را- ج- د.

(12)- بى: خوانند- آ- د.

(13)- بى: رگ- آ.

(14)- بى: گرمتر- آ.

(15)- از ان آيد كه- آ- از ان اندكى- ج،- آيد از ان كه- د.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 27

نبض گرم‏[347] خوانند، و هر گاه كه‏[348] سردتر آيد آن را[349] نبض سرد خوانند، و ميان ميان را معتدل‏[350].

[و] امّا باب نرمى و سختى هر گاه كه پوست رگ بدست اندر شكننده نرم آيد[351]– بوقت گرفتن، آن را نبض نرم خوانند؛ و چون سخت آيد چنانكه رود كشيده‏[352]، آن را سخت خوانند، و بتازى صلب‏[353]؛ و ميان ميان را معتدل خوانند[354].

و امّا باب پرى- و تهى هر گاه كه‏[355] دست اندر رگ چنان بيند[356] كه چيزى آكنده بود، آن را[357] نبض پر خوانند، و هر گاه چنان بيند كه مشكى‏[358] تهى، و اندر

______________________________
(1)- بى: گرم- د.

(2)- بى: كه- آ.

(3)- بى: آن را- آ- ب- ج.

(4)- بى: معتدل- آ- د.

(5)- نرم آيد اندر شكند (ظ: اندر شكننده)- آ- د.

(6)- زود كشنده- آ،- زود كشيده- ج.- و باشد كه نيز نبض صلب و متواتر كه اندر باب ديگر ياد كرده‏اند مشتبه گردد، و فرق ميان هر دو آنست كه نبض متواتر اگر چه نرم باشد كشيده باشد همچون زه كمان و بهيچ وجه از قوّت انگشت فرو ننشيند، و صلب اگر چه بانگشت باز كوشد از قوّت انگشت لختى فرو نشيند (ذخيره خوارزمشاهى).

(7)- بى: و بتازى صلب- آ- د.

(8)- بى: خوانند- ب- ج.

(9)- بى: كه- ج.

(10)- بينيد- آ،- بلند- ب.

(11)- آكنده اين را- ب،- آكنده اين نبض را- ج. آكنده يعنى: بر ممتلى.

(12)- چنان بود چون مشك- آ،- كه چنان بود چون مشك- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 28

وى آكندگى نبيند[359]– آن را نبض تهى خوانند، و ميان ميان را معتدل.

فصل ششم‏

[360] و امّا باب يك بديگر[361] ماننده بودن- و نابودن‏[362] هر گاه كه‏[363] نبض سپسين با پيشين ماند بهمه گونه‏ها[364]، آن را نبض هموار خوانند- باطلاق‏[365] و بتازى مستوى‏[366]. و هر گاه كه‏[367] نماند مختلف خوانند، و هر گاه ببابى نماند- و ببابى ماند[368]، مثلًا ببزرگى چون يكديگر[369] بوند، و لكن بتيزى نه چون يكديگر بوند، گويند[370]:

مستويست، ببزرگى مختلف* است* بتيزى.

______________________________
(1)- بيند- ج.

(2)- بى: ششم- ب- ج.

(3)- يك بيكديگر- ج.

(4)- نبودن- آ.

(5)- بى: كه- ب.

(6)- سپسين پيشين ماند بهمديگر- آ،- سپس چون پيشين ماند بهمه گونها- ب- ج.

(7)- بالاطلاق- ب.

(8)- مستوى خوانند- د.

(9)- بى: كه- آ.

(10)- ببابى بمانند و ببابى نمانند- آ،- كه ببابى نماند و ببابى ماند- ج،- ببابى ماند و ببابى نماند- د.

(11)- يك بديگر- د.

(12)- بتيزى چون يكديگر نبود گويند- آ،- بتيزى چون يكديگر نبود گويند كه- ج.- مقصود اينست كه در باب بزرگى (عظم) و خردى (صغر) يعنى: باب مقدار حركت نبض بزرگيشان مانند همديگر باشد، ولى در باب تيزى (سرعت) و درنگى (بطء) يعنى باب چگونگى «كيفيّت» حركت نبض تيزى و درنگيشان مانند همديگر نباشد.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 29

و امّا باب نظام و بى‏نظامى‏[371] (و) اين باب‏[372] سپس (باب) اختلاف است زيرا[373] كه اين نظام نظام اختلاف است‏[374] كه اختلاف‏[375] دو گونه بود، يكى اختلاف بود بر يكسان، و يكى سان* آن بود كه* همچنان باز مى‏آيد؛ و يكى كه وراسان كه سان هر بارى‏[376] ديگر باشد.

______________________________
(1)- بى: و بى‏نظامى- آ- د.

(2)- بى: باب- آ.

(3)- از ايرا- ب.

(4)- بى: است- آ- ج.- عند التّحقيق جنس نظام و بى‏نظامى از اجناس اوّليّه نبض نيست؛- بلكه داخل جنس اختلاف- و استواء است، چنانكه شيخ الرئيس (در متن و در قانون چاپ طهران ص 81) و محمد زكريّا رازى- و ابو سهل مسيحى (و صاحب ذخيره خوارزمشاهى) و قرشى و غير ايشان از فحول اطبّاء گفته‏اند، زيرا كه مراد بنظام- و غير نظام اخصّ از مطلق اختلاف است، و اگر آن را براسه جنس بگيرند- خاصّ قسيم عامّ گردد،- و امّا جالينوس- و بقراط- و متقدّمين آن را جنس مفرد گرفته‏اند. (نقل بمعنى از خلاصة الحكمة فصل 4 باب 1 ركن 4 ذيل جنس 9).

(5)- اختلاف دوگانه- آ.

(6)- باشد بر يكى آن كه همچنانكه باريك مى‏آيد، و يكى كه ورا سان كه سان- هر بار- آ،- بود بر يكسان و يكى سان همچنان باز مى‏آيد، و يكى سان و سان هر بارى- ب،- بود بر يكسان و يكى سان و همچنان باز مى‏آيد و يكى را سان و سان هر بارى- ج،- باشد بر يكسان و يكى سان آن بود كه همچنان باز مى‏آيد و يكى وراسان و هر بارى- د.- بطورى كه ملاحظه مى‏شود نسخه‏ها مختلف و مغلوط، و مطلب نامفهوم است. درين باب در ذخيره خوارزمشاهى گويد: «آنچه از نظام و بى‏نظامى جويند نوعيست اندر زير اين باب يعنى نوعيست از مختلف، از بهر آنكه اين نظام نظام اختلاف است، و اين دو گونه باشد:

يكى نبض مختلف باشد و اختلاف او با نظام بود، يعنى آن اختلاف هم بر آن سان باز مى‏آيد و اين بر دو وجه باشد: يكى آنكه اندر يك باب مختلف باشد و همان اختلاف‏

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 30

مثلًا: اگر نبضى درمسنگى بود، و[377] ديگر پنجدانگ‏[378]، و سيم‏[379]

______________________________
هم بر آن نظام باز مى‏آيد، دوّم اندر دو باب مختلف باشد يا اندر بيشتر، و هم بر آن نظام مى‏آيد،- مثلا: اندر ميان نبضى راست يك نبض مخالف اندر افتد، يا اندر پنج نبض دو نبض مخالف افتد، و هر يك اندر بابى ديگر مخالف باشد لكن بر يك نسق باز مى‏آيد آن را مختلف با نظام گويند.

و اگر هم بر آن نسق باز نيايد و اندر هر نبضى بگردد، آن را نامنتظم گويند.

و استوا و اختلاف اندر پنج باب باشد: يا اندر عظيمى- و صغيرى،- يا اندر قوّت- و ضعف، يا اندر سرعت- و بطّ، يا اندر تواتر- و تفاوت، يا اندر سختى- و نرمى رگ.

هرگاه كه همه نبضها- يا اجزاء يك نبض اندر يك باب ازين بابها مانند يكديگر باشد، آن نبض مستوى مطلق باشد؛ و اگر از پنج نبض يك نبض بگردد،- و از بابى ديگر شود، و يا از اجزاء يك نبض يك جزو از بابى ديگر آيد- و ديگرها مانند يكديگر باشد گويند مستوى اندر فلان باب.- چنانكه گويند مستوى اندر قوّت- يا اندر سرعت، يا اندر غير آن.- و اگر مثلا: پنج نبض هر نبضى از بابى ديگر آيد، آن را مختلف مطلق گويند، و اگر از پنج نبض يك نبض- يا دو مختلف آيد يا از اجزاء يك نبض يك جزو مخالف آيد يا دو جزو، گويند مختلف اندر فلان باب.

و اختلاف كه ميان نبضها باشد دو گونه باشد يكى بتدريج و ديگر بى‏تدريج، و بتدريج آن باشد كه مثلًا يكى بزرگ باشد، و يكى كوچكتر و سيّوم كوچكتر از دوّم، و همچنين هر يك كوچكتر تا بحدّى رسد از كوچكى، و از آنجا بسر باز شود، اين را متّصل گويند، و اندر ذكر بابها همچنين مثلًا اندر سرعت يا اندر تواتر يا غير آن چنانك مثلًا از سريع‏تر آغاز كند و سرعت كمتر مى‏كند تا بحدّى باز آيد از بطء آغاز مى‏كند، و كمتر مى‏كند، و بتدريج سريع‏تر مى‏شود تا بحدّى رسد،- و از آنجا بسر باز شود، اگر هم بر آن نسق كه آمده باشد بسر باز شود مختلف منتظم باشد و اگر در ميان خلاف كند مختلف نامنتظم باشد انتهى.

(1)- بى: و- آ،- مثلا يك نبض درمسنگى باشد و- ب،- مثلا نبض درمسنگى بود و- د.

(2)- پنجدانگ بود- آ.

(3)- و سيّم و- ج.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 31

چهار دانگ؛ مختلف باشد[380]. پس اگر[381] ديگر بار بسر شوند- و يك درم سنگى باز آيد دو گونه باشد: يا همچنان‏[382] پنجدانگى‏[383]– و باز چهار دانگ سنگى‏[384] آيد، يا[385] سپس درمسنگى چهار دانگ سنگى‏[386] باز پنجدانگ (سنگى)، اگر چون پيشين آيد بنظام بود كه همان اختلاف بود كه پيشين بار بود[387]، و اگر چنان آيد[388]– كه سپسين مثال است‏[389]– بى‏نظام بود، و حكم نبض اندر اختلاف و[390] نظام ماننده حكم ايقاع است- و شعر[391]، كه اندر وى متّفق و نامتّفق است‏[392].

و همچنين اندر نبض نوعى است موسيقارى خاصّه اندر اختلاف و[393]

______________________________
(1)- باشند- ج.

(2)- بى: اگر- ب- ج.

(3)- همچنانكه- آ.

(4)- پنجدانگ- آ.

(5)- بى: سنگى- آ.

(6)- بى: آيد- ج،- آيد بار- د.

(7)- بى: سنگى- د.

(8)- بى: چون- آ. چون پيشتر بود كه همان اختلاف بود كه پيش (پيشين- ج) باز بود بنظام بود- ب- ج.

[1] – رساله نبض- آ.

[2] – مر او را- آ.

[3] – وى- ب- ج.

[4] – عضد الدوله- ب- ج.

[5] – جمله« كرّم اللّه مثواه- و برّد مضجعه» در نسخه( آ) بلا ترديد بقلم ناسخ افزوده شده است، چه در سه چهار سطر بعد مصنف( ابن سينا) ملك مذكور در متن را بجمله« اميدوارم كه بدولت چنين خداوند توفيق و يارى يابم» دعا مى‏كند و معلوم است كه اين دعا براى پادشاه زنده بوده، و از اينجا و از اينكه فرمان پادشاهى كه در گذشته قابل امتثال نيست دانسته مى‏شود- كه كلمه« عضد الدوله» در نسخه( ج) و( ب) تصحيف( عضد الدين) است چنانكه در نسخه( آ) آمده،- على الخصوص كه بشهادت كتب تاريخ و تراجم در آن عصر باين اسم كسى جز عضد الدوله ديلمى معروف نبوده- و او نيز يكى دو سال بعد از ولادت مصنف وفات كرده بوده است بنا بر اين چگونه ممكن است كه عضد الدّولة بكودك دو ساله( كه بعدها دانشمند و مصنف خواهد شد) فرمان ساختن تصنيف صادر كند يا مصنفى بگفته سلطان دوره پيش از خود كتاب بسازد.

[6] – بتفسير- ج.

[7] – پيش رفتم- آ.

[8] – دانش و- آ.- دانش خويش و- ب.

[9] – فارسى- آ.

[10] – چنانچه فرمود و- ب.- چنانكه فرمود و- ج.

[11] – مقول- آ.

[12] – از روى- آ.

[13] – خواستم و- ب.

[14] – از آغاز كتاب تا اينجا نسخه« د» چنين است:« بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه حق حمده و الصلاة على نبيه محمد و آله اجمعين اين مقالتيست در نبض تصنيف خواجه رئيس ابو على الحسين بن عبد اللّه بن سينا رحمة اللّه عليه فصل اول» الخ.

[15] – اصلها كه- آ،- اصلهاء او- ج- د.

[16] – بآن حكمت كه- ب- ج.

[17] – آفريده- ب.

[18] – يكى خاك و يكى آب- ب- ج.

[19] – بى:« آميزشى»- ب،- بى« كما بيش آميزشى»- آ.

[20] – ديگر را- د.

[21] – بى: و- ج- د.

[22] – بحسن- آ،- ج.

[23] – آن- آ.

[24] – بى‏اصل،- د.

[25] – دگر- ب- ج.

[26] – بى: را- ب.

[27] – آميزش از اين جهان اين مردم آفريد- ب- ج.

[28] – از گرداندن- ج.

[29] – كه او را جسد خوانند و بدن گويند،- ب- ج- كه او را بدن و جسد خوانند- د.

[30] – ديگرى را- د.

[31] – وى را- آ.

[32] – گويند- ب- ج.

[33] – و ديگر- ب- و سه ديگر- ج.

[34] – بى: كه او را- آ.

[35] – گويند- ب- ج.

[36] – لطيف است- آ.

[37] – ازين سه گوهرها- آ.- از اين گوهر را- ب،- اين گوهرها- ج- د.

[38] – وى نه چون- ب- ج.

[39] – بى: است- آ.

[40] – تنكى- د- ظ.

[41] – باريات(- كذا)- آ.

[42] – تجلى- ب،- كى اندر بجشكى- ج- د.

[43] – ماننده- ج.

[44] – آفريدگارا- آ.

[45] – بى: را- آ- د.

[46] – اخلاط آفريد- ب- د.- خلطها آفريد- ج.

[47] – روح از لطافت- ب- ج.

[48] – بى: اخلاط- آ.

[49] – چهار است- ب- ج.

[50] – خون- آ- ج.

[51] – بى: و خون نارسيده است و سيم صفرا كه كفك خون است- آ.

[52] – و چهارم كه درد و سفل- آ.- الثفل بالضم و الثافل ما استقرّ تحت الشي‏ء من كدرة- قاموس.

[53] – بى: را- آ- ب.

[54] – چهارا از آن چهار را از آن چهار- ج.

[55] – آفريده است- ب- ج.

[56] – چهارم- آ.

[57] – بى: ى- ج.

[58] – بى: ى- ج.

[59] – سودا- ج.

[60] – بى: اين- آ.

[61] – آفريد و- آ- ج.

[62] – آميزش- ب.

[63] – بى: و زايش- آ،- ولايش- ب- ج.

[64] – جانها كاهشتين- آ.

[65] – بى: است- ب- د.

[66] – مى‏شود- ج.

[67] – بى: ى ديگر شود نخست باندامهاى- آ.

[68] – بى: چون- آ.

[69] – گرمى گرم- ب.

[70] – آتش دارد و طبيعت- ب،- آتش دارد و لطافت- ج.

[71] – غلبت- ج.

[72] – ازو- آ.

[73] – بوى- د.

[74] – خود كند- ب،- خود بكند- ج.

[75] – او- آ- ب.

[76] – شود- ب- ج.

[77] – بكند نرم و گرم‏تر- آ،- كند نرم‏تر و گرم‏تر و بحس تر تر- ب،- بكند نرم و گرم‏تر شود و بحسّ ترى تر- ج،- بكند نرم گرمى‏تر و بيش ترى تر- د.

[78] – وى- ج- د.

[79] – بجمله- ب- ج.

[80] – چهار است- ب- ج.

[81] – بى: يكى- د.

[82] – شود و- آ،- بود كه- ب- ج.

[83] – بى: و- د.

[84] – پزشكان- آ،- بجشكان- ب- د،- نحستكان- ج.

[85] – بى: و- د.

[86] – طبيعى كه- آ.

[87] – محشكان- ج- د.

[88] – بى: كه- د.

[89] – شود- آ،- بود و- ج.

[90] – خانه- آ- ج.

[91] – بى: چهار- ج- د.

[92] – است- ب- ج.

[93] – پاك و- ب،- پاك و ميان- ج- د.

[94] – كثيف- ب- د.

[95] – قوتهاى حس- ب، قوّتهاى حس بود- ج.

[96] – جنبش بود- ج.

[97] – ميانجى- ج.

[98] – برسد- ب- ج.

[99] – علم نبض كه رگ- آ.

[100] – است او را- آ.

[101] – نفس- آ.

[102] – بى: دل- د.

[103] – بيشتر بيشتر دليل بودن آب و خاك- آ،- بيشتر دليل بودن تفسره بر- ب- ج.

[104] – و جگر جايگاه دانش خلط است- ب،- جگر جايگاه زايش خلط است- ج.

[105] – بى: دوّم- ب- ج،- ديگر- آ.

[106] – بى: تن- ب، اين- ج- د،

[107] – و نپالودى پالودنى ديدارى و ناديدارى چون از- آ،- و نپالودى پالودنى مدار حيوان را- ب، و نيالودى مالودنى و مدارى حيوان را- ج.

[108] – بدن- ج.

[109] – مى‏پالايد و هر گاه- آ- همى‏پالايد و هر كه- ب- ج،- بپالايد و هر گاه- د.

[110] – پالايا- ج.

[111] – بى: خاصه- د.

[112] – همچون حال مار- ب- د.

[113] – غذا كمتر يابد و هر گاه- ب.

[114] – بلغم بسيار گرد از بسيار خوردن- آ،- بلغم بسيار گرد آيد از پس خوردن- ب- ج،- بلغم فرو آيد از پس خوردن- د.

[115] – كه- ب.

[116] – از- ب.

[117] – تن در- ج،

[118] – شود- آ- د.

[119] – بى‏كسى- آ.

[120] – بى: كه- آ.

[121] – بى: چند- د- چقدر بلقم- آ.

[122] – هر روزى- ب.

[123] – با- آ،- بود- ب.

[124] – از بيرو برسد- ب،- از بيرون رسد- ج.

[125] – غذا،- آ- ج.

[126] – گردد- ج.

[127] – بى: گردد و از آنجا- ب. بتن و از آنجا- ج.

[128] – يابد- آ.

[129] – بى: كه- ج.

[130] – جمله غذا شود- آ.

[131] – بآن- ب- ج.

[132] – بحين حال غذا مى‏بايد تا بدل بآلايش بود پا كثافت تن- آ،- الا اين چنين حال غذاى مى‏نبايد تا بدل پالايش شود يا كثافت آن- ب،- الا بچنين حال غذا مى‏نبايد تا بدل پالايش شود يا كثافت و اين- ج،- كه الا بچنين حال غذا نيابد تا بدل پالايش بود يا كثافت تن- د.

[133] – بى: كه- ج.

[134] – چنين- آ.

[135] – بى: وى- آ.

[136] – بايد- ج.

[137] – بى: وى- د،- ناصبورى كمتر- آ.

[138] – و هر كجا- آ- د، هرگاه كه- ج.

[139] – بيرون و- ج.

[140] – ثفل و- آ- د.

[141] – و دعا- آ.

[142] – بى: لطيف گرم- ب- ج،- لطيف گرم بخار- د.

[143] – بى: را- ب- ج.

[144] – نازكست و- ب- ج.

[145] – بى: كردن- آ.

[146] – بآميزش بد و پليد از فضله خويش بايد- آ،- و آميزش بد و مد از فضله خويش پس بايد- ب،- و آميزش بد و مد از فضله خويش پس ماند- ج،- بآميزش بد و پليد و فضله خويش كه تن كند. بآميزش بد و پليد از فضله خويش پس بايد- د.

[147] – سبب- ب- د.

[148] – وى چون ستاره افروزان است- ب- ج،- وى چون آتش افروز و تست- د.

[149] – بوى- ج.

[150] – بى: د- ج،- گردد- د.

[151] – بى: و- آ، بسته و معتدل دارد و- ج- معتدل دارد و بسته دارد و- د.

[152] – مرغزار- آ.

[153] – بروياند- آ،- برواند- د.

[154] – بى: را- آ- ب.

[155] – بشويد- ب- ج- د.

[156] – رسد- آ.

[157] – بى: را- ج.

[158] – دهن- ب- ج.

[159] – اندرون دم- آ- ج، باندرون در- ب.- همچنانكه آهنگر دم را بگشايد و باز كند هوا بر اندرون دم اندر كشد و هر گاه كه فراز هم آرد هوا بيرون كند-( ذخيره خوارزمشاهى- كتاب دوّم- گفتار سوّم- باب دوّم).

 

[160] – و بسته- آ.

[161] – بى: را- آ- خشكى را- ج.

[162] – بى: از اندرون- آ- د،- از اندرون- ج.

[163] – بحركت آن- ب- ج.

[164] – كه از انقباض- ج.

[165] – بخارى- ب.

[166] – روح بسلامت- ب- ج- ظ.

[167] – بى: جنبش را- آ،- جنبش را با اين- ج.

[168] – بديد آيد كرد اندر پس تر- آ.

[169] – بى: دامن- ج- د،- دم زدن باشد( ظ: مانند) ب.

[170] – است كه- ب.

[171] – دل چنانكه هوا را در- ج.

[172] – از وى بستاند و فضله بوى مى‏دهد- ب،- از وى مى‏ستاند و فضله بوى مى‏دهد- ج- ظ.

[173] – گردد- ج.

[174] – بخارى- ب.

[175] – گردد ب- ج،- گرداند- د.

[176] – بى: عمر- آ،- تازه عمر- ب- ج.

[177] – يكى- ب- ج.

[178] – نشود و ديگر د- آ.

[179] – سكون كه- ب- ج.

[180] – شوند- آ.

[181] – بى: بسبب اختلاف حال روح و حال روح مختلف همى‏گردد- آ،- اختلاف روح مختلف همى‏گردد نسبت اختلاف- ب،- اختلاف حال روح مختلف مى‏گردد نسبت اختلاف- ج،- اختلاف حال روح و حال روح مختلف شود بسبب اختلاف- د.

[182] – مى‏شود و- ج،- شوند- د.

[183] – بى: چون دل- ب- ج.

[184] – بى: را- آ- ب- ج.

[185] – حاجتش- ب- ج.

[186] – راه- د.

[187] – مران- د.

[188] – بى: زدن- د.

[189] – كشيدن مى‏باشد- ب- ج.

[190] – مشامها- آ.

[191] – بى: و- ب- ج.

[192] – بارى كه- ب،- بارى كه آن- ج.

[193] – مى‏جنبد و- آ.

[194] – مى‏جنبد- د.

[195] -« انقباض دل» مى‏جنباند و- آ.

[196] – غرض را و بجشكان پيشتر- ب غرضر و بجشكان پيشتر- ج.

[197] – بى: اند- آ.

[198] – گاهى- ب- ج.

[199] – بى: را- آ،- را چون- ب- ج.

[200] – شريانها- ب.

[201] – شريانها- د.

[202] – بى: رگ- ب- ج.

[203] – حركت آن- ب- ج- د.

[204] – بى: نه- آ.

[205] – بى: خود- ب- ج.

[206] – خويش و خون و روح و هوا را از دل و هوا را از مشام بخود كند و از- آ،- خويش و چون روح هوا را از دل و از مسام بخود كشد و از خويشتن- ب،- خويش و خون روح هوا را از دل و هوا را از مسام بخود كشد و از خويشتن- ج،- خون و روح از دل و از مسام بخود كشد و از- د.

[207] – بى: برين- ب- د،- بر- ج.

[208] – او را- ب- ج- د.

[209] – پيش گيرد و- ب- پيش گيرد- ج.

[210] – گرد بسبب دملى- ب- ج،- شود بسبب دملى- د.

[211] – و آن- ب- ج- آن- د.

[212] – بهمسايگى آن دمل و- آ،- بهمسايگى دمل بود- ب- د،- همسايگى دمل بود- ج.

[213] – بى: كه- آ،- د،- ج.

[214] – پيش- ج.

[215] – تيز و بيشتر- آ،- تيزتر و- ب- ج- د.

[216] – و بشتاب حركت بيشتر از دل- د.

[217] – آن را- ب- ج.

[218] – حال- د.

[219] – افتاده است- آ،- نيفتاده باشد- ب- ج،- نبود- د.

[220] – متّبع- آ.

[221] – حس- آ.

[222] – تيزترى و- ب،- بيرترى- ج.- تيزى‏تر و- د.

[223] – اين شريانها را- ب- ج.

[224] – بى: الايك شريان راستى را- ب- ج. الايك شريان را سببى را- د.

[225] – الا يكى يك را سببى- ب.- الا يكى يك را سببى را- ج.

[226] – بى: و- د- و اين شريانها را- ب- ج.

[227] – بآن- آ- د.

[228] – دو طبقه كه احتياط استوائى- د.

[229] – اوست- ب- ج.

[230] – نيز تنگ‏تر است و لطيفتر- ج.- د.- بيرنگ تر است و لطيفتر- ب.

[231] – از- ب.

[232] – بى: است- آ.

[233] – جنبنده‏تر- ج.

[234] – دوانيد- آ.

[235] – ز پس حركت- آ.- حركت سپس- ج.

[236] – چيزى نجنبد- ب.- چيز- نجنبد- ج.

[237] – از آنجا و از نجا بجنبد- آ.- از آنجا نجنبد- ب.

[238] – بى: ى- ب.

[239] – ديگر الا اندر الخ- ج- د،- بى:« مكر در ميان» تا« كسانى»- آ.- بجاى كسانى: كسهائى- ج- كسها- د.

[240] – بى: نه- ب.

[241] – انديشه‏اند- ج.

[242] – خلاف چنين- د.

[243] – نشايد- ب- ج.

[244] – اندر- د.

[245] – بعلت- ب- ج.

[246] – و غايت بد حال- ب ج.

[247] – بى: آنست- د.

[248] – بى: نشايد- ب- ج.

[249] – اندر يافتن- ب- ج.

 

[250] – بى: شايد اندر يافتن- آ.- درست آنست كه اندر تن كم گوشت- و نرم پوست اندر توان يافت خاصه كه نبض قوى باشد يا صلب يا بطى اگر چه غالب آنست كه دشوار اندر توان يافت خاصه اگر در نبض هيچ گونه سرعت يا تواتر نباشد، امّا در نبض قوى بسبب قوّت حركت اندر توان يافت و در نبض صلب بسبب صلابت فرق توان كرد ميان مصادمت رگ با انگشت و ميان باز گشتن او، و اندر نبض بطى نيز بسبب ديرى جنبيدن و ديرى باز گشتن فرق توان كرد، جالينوس مى‏گويد: من مدتى ديدم كه اندر يافتن حركت انقباض غافل بودم، بس تأمّل كردم تا حس آن اندكى يافتم، و بعد از آن كه نيك اندر يافتم بسيارى از علم نبض بر من گشاده شد.( ذخيره خوارزمشاهى- كتاب دوم- گفتار سوم. و قانون ص 80)

[251] – و بجنبش انقباض نه سخت بتن مى‏نشايد اندر يافتن هر چند غالب آن است كه او را نشايد اندر يافتن- آ.- هر چند غالب آنست كه او را بشايد اندر يافتن- د.

و جنبش انقباض نه سخت نيز نشايد يافتن- ب. و جنبش انقباض نه سخت بنرمى نشايد يافتن- ج.

[252] – يافتن و به نيكويى تا انبساط- ب- ج.

[253] – بى: پس- ب- ج.

[254] – سبب را و- ب.

[255] – بى: كه- آ.

[256] – بداند- ب- ج.

[257] – بى و بد رنگى- ب.- بى: حركت- د.- و درنگى حركت- ج.

[258] – و خم- آ.- زخم ضعيف- د.

[259] – بى: و- ج.

[260] – ديگر بر آمدن و فرود- آ.

[261] – گرمى حركت- آ:

[262] – بى: بودن- ب- ج،- بى: و يكى پرى و تهى بودن ر ك- د.

[263] – بى: و يكى بيكديگر ماننده بودن و نابودن حركت- ب- ج،- و يكى بديگر مانندگى و نامانندگى ر گ- د.

[264] – نظام دارى و نه نظام داراى(- ظ: دارى) رگ- ب- ج- د.

[265] – بى: زمان- آ.

[266] – آرامش رگ- د.

[267] – را جنبش مقدار- ب- ج- د،- جنس را مقدار- آ.

[268] – و ديگر- ب- ج،- و ديگرم- د.

[269] – ظ: بط،- ابطاء خوانند- د.

[270] – ضعف خوانند- د.- در نسخه« ب» و« ج» تا اول فصل آينده همه جا جلو هر يك از شماره‏ها تا دهم كلمه« و» علاوه است: و در نسخه« ب» بجاى« جنس»« جنبش» آمده مثلا نسخه« ب» چنين است: و سيّم را جنبش … و چهارم را جنبش … و پنجم را جنبش الخ.

[271] – بى: را- آ.

[272] – جنس زمان حركت و سكون- ب،- جنس وزن و زمان و حركت و سكون- ج.

[273] – و تا( ظ: و ما) بتفسير هر يكى را شرح كنيم- ب- و ما تفسير هر يكى بشرحى بكنيم- ج،- و ما تفسير هر يكى شرح كنيم- د.

[274] – بود و- ب.

[275] – درازى بسيار- ج- د،- درازى زياد- ب.

[276] – بى: آن را نبض دراز خوانند و- آ،- بى: نبض دراز خوانند و- ب.

[277] – آن را- د.

[278] – بى: بود- ب- ج.

[279] – معتدل دراز خوانند- ج- د. ظ: معتدل درازا.

[280] – زياد- ب.

[281] – بى:« بتازى طويل» تا« بسيار دارد»- آ.

[282] – بى: خوانند- ب- ج.

[283] – بى: دارد نبض- ب- ج- د.

[284] – بى: خوانند- ب ج.

[285] – پهن- د.

[286] – بى: هم- آ- د،- هم دراز- ج.

[287] – بلند دارد- ب- بلند- ج.

[288] – او را- ب- ج- د.

[289] – بى: خوانند- ب- د.

[290] – مشرف و شاهق- ب- ج،- مشرف و شاهق خوانند- د.

[291] – كم بالا- ب- ج.

[292] – نبض منخفض- د،- منخفض خوانند- آ.

[293] – ميان معتدل- د.- ميان را معتد- ج.

[294] – پهنا زياد و بالا تنگ وى را- ب،- پهنا و بالا نيك دارد وى را- ج،- پهنا و بالا نيك دارد- و ليكن درازا ندارد ورا- د.

[295] – غليظ خوانند- د.

[296] – بى: را- ج- د.

[297] – بلندا- د.

[298] – كذا فى النسخ الثلث و الظاهر: نبض بزرگ و بتازى.

[299] – بى:« و اگر پهنا» تا« عظيم خوانند»- آ.

[300] – اگر در- ج.

[301] – ورا- د.

[302] – خرد خرد- ب- ج.

[303] – صغير خوانند- د.

[304] – بزرگ- آ.

[305] – بى: رگ- ب- ج- د- دو رنگى رگ- آ.

[306] – درنگى بطي‏ء- ج- د- در زنگى بطن- آ.

[307] – بى: خوانند- ب- ج.

[308] – بى: را- آ.

[309] – بزبان- ج.

[310] – دو رنگى- آ.

[311] – راه بزمان دراز بود و- آ،- راه كوتاه را بزمان دراز برد- ب،- راه كوتاه را بزبان دراز برد- ج،- راه كوتاه را بزمان كوتاه برد- د.

[312] – انبساط بزمان كوتاه كند- ب،- انبساط بزمان كوتاه كند و- ج.

[313] – خواند- ج.

[314] – و هر كه بديد- د.

[315] – بى:« و اگر بدير كند» تا« بطي‏ء خوانند»- آ،- بى:« و اگر بدير كند» تا« و سريع خوانند»- ب.

[316] – چنانچه- د.

[317] – بى: بود- ج.

[318] – بى: زود- ج- د.

[319] – بى: او- د.

[320] – بطن- آ.

[321] – بى: را- ج- د.

[322] – بى: سرعت خوانند- آ،- بى: خوانند- د.

[323] – بى: كه- آ.

[324] – بى: بود- آ.

[325] – هر گاه كه- د.

[326] -( يعنى كم قوه)- بكم ميانه- آ- ج.

[327] – بى: بيم- آ.

[328] – كه او- آ.

[329] – بى: و- ج.

[330] – بى: بود- آ.

[331] – بى: كه اندر- ب- ج،- بى: كه- د.

[332] – هر چه- ب- ج- د.

[333] – بزيادت- ج.

[334] – بيشتر بود آن بهتر باشد- ب- ج.

[335] – بى: و زود آمدن- آ- ب- ج.

[336] – بى: و- آ- ج- د.

[337] – متواتر خوانند- آ- د.

[338] – بى: خوانند- ج.

[339] – متفاوت خوانند- آ- د.

[340] – ليكن- ج- د،- ولى- ب.

[341] – بى: است- آ- د.

[342] – بى: را- ج- د.

[343] – بى: خوانند- آ- د.

[344] – بى: رگ- آ.

[345] – بى: گرمتر- آ.

[346] – از ان آيد كه- آ- از ان اندكى- ج،- آيد از ان كه- د.

[347] – بى: گرم- د.

[348] – بى: كه- آ.

[349] – بى: آن را- آ- ب- ج.

[350] – بى: معتدل- آ- د.

[351] – نرم آيد اندر شكند( ظ: اندر شكننده)- آ- د.

[352] – زود كشنده- آ،- زود كشيده- ج.- و باشد كه نيز نبض صلب و متواتر كه اندر باب ديگر ياد كرده‏اند مشتبه گردد، و فرق ميان هر دو آنست كه نبض متواتر اگر چه نرم باشد كشيده باشد همچون زه كمان و بهيچ وجه از قوّت انگشت فرو ننشيند، و صلب اگر چه بانگشت باز كوشد از قوّت انگشت لختى فرو نشيند( ذخيره خوارزمشاهى).

[353] – بى: و بتازى صلب- آ- د.

[354] – بى: خوانند- ب- ج.

[355] – بى: كه- ج.

[356] – بينيد- آ،- بلند- ب.

[357] – آكنده اين را- ب،- آكنده اين نبض را- ج. آكنده يعنى: بر ممتلى.

[358] – چنان بود چون مشك- آ،- كه چنان بود چون مشك- د.

[359] – بيند- ج.

[360] – بى: ششم- ب- ج.

[361] – يك بيكديگر- ج.

[362] – نبودن- آ.

[363] – بى: كه- ب.

[364] – سپسين پيشين ماند بهمديگر- آ،- سپس چون پيشين ماند بهمه گونها- ب- ج.

[365] – بالاطلاق- ب.

[366] – مستوى خوانند- د.

[367] – بى: كه- آ.

[368] – ببابى بمانند و ببابى نمانند- آ،- كه ببابى نماند و ببابى ماند- ج،- ببابى ماند و ببابى نماند- د.

[369] – يك بديگر- د.

[370] – بتيزى چون يكديگر نبود گويند- آ،- بتيزى چون يكديگر نبود گويند كه- ج.- مقصود اينست كه در باب بزرگى( عظم) و خردى( صغر) يعنى: باب مقدار حركت نبض بزرگيشان مانند همديگر باشد، ولى در باب تيزى( سرعت) و درنگى( بطء) يعنى باب چگونگى« كيفيّت» حركت نبض تيزى و درنگيشان مانند همديگر نباشد.

[371] – بى: و بى‏نظامى- آ- د.

[372] – بى: باب- آ.

[373] – از ايرا- ب.

[374] – بى: است- آ- ج.- عند التّحقيق جنس نظام و بى‏نظامى از اجناس اوّليّه نبض نيست؛- بلكه داخل جنس اختلاف- و استواء است، چنانكه شيخ الرئيس( در متن و در قانون چاپ طهران ص 81) و محمد زكريّا رازى- و ابو سهل مسيحى( و صاحب ذخيره خوارزمشاهى) و قرشى و غير ايشان از فحول اطبّاء گفته‏اند، زيرا كه مراد بنظام- و غير نظام اخصّ از مطلق اختلاف است، و اگر آن را براسه جنس بگيرند- خاصّ قسيم عامّ گردد،- و امّا جالينوس- و بقراط- و متقدّمين آن را جنس مفرد گرفته‏اند.( نقل بمعنى از خلاصة الحكمة فصل 4 باب 1 ركن 4 ذيل جنس 9).

[375] – اختلاف دوگانه- آ.

[376] – باشد بر يكى آن كه همچنانكه باريك مى‏آيد، و يكى كه ورا سان كه سان- هر بار- آ،- بود بر يكسان و يكى سان همچنان باز مى‏آيد، و يكى سان و سان هر بارى- ب،- بود بر يكسان و يكى سان و همچنان باز مى‏آيد و يكى را سان و سان هر بارى- ج،- باشد بر يكسان و يكى سان آن بود كه همچنان باز مى‏آيد و يكى وراسان و هر بارى- د.- بطورى كه ملاحظه مى‏شود نسخه‏ها مختلف و مغلوط، و مطلب نامفهوم است. درين باب در ذخيره خوارزمشاهى گويد:« آنچه از نظام و بى‏نظامى جويند نوعيست اندر زير اين باب يعنى نوعيست از مختلف، از بهر آنكه اين نظام نظام اختلاف است، و اين دو گونه باشد:

يكى نبض مختلف باشد و اختلاف او با نظام بود، يعنى آن اختلاف هم بر آن سان باز مى‏آيد و اين بر دو وجه باشد: يكى آنكه اندر يك باب مختلف باشد و همان اختلاف هم بر آن نظام باز مى‏آيد، دوّم اندر دو باب مختلف باشد يا اندر بيشتر، و هم بر آن نظام مى‏آيد،- مثلا: اندر ميان نبضى راست يك نبض مخالف اندر افتد، يا اندر پنج نبض دو نبض مخالف افتد، و هر يك اندر بابى ديگر مخالف باشد لكن بر يك نسق باز مى‏آيد آن را مختلف با نظام گويند.

و اگر هم بر آن نسق باز نيايد و اندر هر نبضى بگردد، آن را نامنتظم گويند.

و استوا و اختلاف اندر پنج باب باشد: يا اندر عظيمى- و صغيرى،- يا اندر قوّت- و ضعف، يا اندر سرعت- و بطّ، يا اندر تواتر- و تفاوت، يا اندر سختى- و نرمى رگ.

هرگاه كه همه نبضها- يا اجزاء يك نبض اندر يك باب ازين بابها مانند يكديگر باشد، آن نبض مستوى مطلق باشد؛ و اگر از پنج نبض يك نبض بگردد،- و از بابى ديگر شود، و يا از اجزاء يك نبض يك جزو از بابى ديگر آيد- و ديگرها مانند يكديگر باشد گويند مستوى اندر فلان باب.- چنانكه گويند مستوى اندر قوّت- يا اندر سرعت، يا اندر غير آن.- و اگر مثلا: پنج نبض هر نبضى از بابى ديگر آيد، آن را مختلف مطلق گويند، و اگر از پنج نبض يك نبض- يا دو مختلف آيد يا از اجزاء يك نبض يك جزو مخالف آيد يا دو جزو، گويند مختلف اندر فلان باب.

و اختلاف كه ميان نبضها باشد دو گونه باشد يكى بتدريج و ديگر بى‏تدريج، و بتدريج آن باشد كه مثلًا يكى بزرگ باشد، و يكى كوچكتر و سيّوم كوچكتر از دوّم، و همچنين هر يك كوچكتر تا بحدّى رسد از كوچكى، و از آنجا بسر باز شود، اين را متّصل گويند، و اندر ذكر بابها همچنين مثلًا اندر سرعت يا اندر تواتر يا غير آن چنانك مثلًا از سريع‏تر آغاز كند و سرعت كمتر مى‏كند تا بحدّى باز آيد از بطء آغاز مى‏كند، و كمتر مى‏كند، و بتدريج سريع‏تر مى‏شود تا بحدّى رسد،- و از آنجا بسر باز شود، اگر هم بر آن نسق كه آمده باشد بسر باز شود مختلف منتظم باشد و اگر در ميان خلاف كند مختلف نامنتظم باشد انتهى.

[377] – بى: و- آ،- مثلا يك نبض درمسنگى باشد و- ب،- مثلا نبض درمسنگى بود و- د.

[378] – پنجدانگ بود- آ.

[379] – و سيّم و- ج.

[380] – باشند- ج.

[381] – بى: اگر- ب- ج.

[382] – همچنانكه- آ.

[383] – پنجدانگ- آ.

[384] – بى: سنگى- آ.

[385] – بى: آيد- ج،- آيد بار- د.

[386] – بى: سنگى- د.

[387] – بى: چون- آ. چون پيشتر بود كه همان اختلاف بود كه پيش( پيشين- ج) باز بود بنظام بود- ب- ج.

[388] – بود- ب.

[389] – سپسين ميان است- آ،- سپس مثال است- د.

 

[390] – بى: و- ب- ج.

[391] – و حكم شعر- ب،- و سفر- آ.

[392] – بود- آ.

[393] – بى: و- ب- ج.

(9)- بود- ب.

(10)- سپسين ميان است- آ،- سپس مثال است- د.

(11)- بى: و- ب- ج.

(14)- بى: و- ب- ج.

(12)- و حكم شعر- ب،- و سفر- آ.

(13)- بود- آ.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 32

نظام- و جالينوس چنين‏[1] مى‏گويد بباب وزن- كه نسبتهاى وزن‏[2] آنچه اندر[3] حس آيد و حس آن را اندر يابد[4] يكى نسبت الذى بالكل و الخمسه‏[5] كه نسبت سه بيكى‏[6] بود، چون: آواز بم‏[7] و آواز سبّابه زير[8]، كه سبّابه زير سه يك‏[9] مطلق بم است‏[10] و ديگر نسبت الّذى بالكلّ‏[11] چون مطلق بم، و سبّابه- دوتائى بود[12]، و وى نسبت دو بيكى است‏[13].

و[14] ديگر نسبت الّذى بالاربعة[15]، چون مطلق هر رودى‏[16]* (بخنصر وى تا برود[17] زيرين وى.

و ديگر نسبت همچندان‏[18]– و چهار يك، چون نسبت مطلق هر رودى‏[19])*

______________________________
(1)- بى: چنين- آ- ب.

(2)- بباب نبض كه نسبتهاى نبض- ب،- بباب وزن كه نسبت نبض- د:

(3)- آنچه در- آ.

(4)- حس افزايد بايد- آ،- حس اندر يابد- ب،- حس او را اندر يابد و- ج.

(5)- نسبت الذى بالكل خمسه- ب نسبة ذى الكل و الخمس- د.

(6)- سه يكى- ب- ج.

(7)- آواز بم- آواز بم- ب- آواز بم آواز سبّابه- ج.

(8)- آواز سبّابه زيرا- ب،- واو را سبّابه گويند زيرا- د.

(9)- سنك- ج- سبك- د.

(10)- نيست- ب- ج.

(11)- ذى الكل- د.

(12)- دوتاى- ب- ج.

(13)- بود- ب- ج.

(14)- بى: و- آ.

(15)- نسبت ذى الاربعة- د.

(16)- زودى- آ.

(19)- زودى- آ.

(17)- بزود- آ.

(18)- هست همچندانك- آ.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 33

ببنصر وى.

و اين‏[20] سخن از جالينوس فضول‏[21] است- و غلط:

امّا فضول‏[22]: آنست كه اندر بجشكى موسيقى گفتن بآزار كردن بود[23]، خاصّه- كه هيچ حكيمى را اندر بجشكى بكار نيايد، و اگر ندانند[24] هيچ زيان ندارد، و هيچ بجشك نداند- كه وى‏[25] چه مى‏گويد،- الّا كه پيشه موسيقى بياموزد؛ و [آن‏] كارى دراز بود.

و امّا غلط (است) دو غلط است:

يكى آنكه نزديك پيشه‏وران موسيقى الّذى بالكل و الخمسة و الّذى بالخمسة[26] بحكم حسّ‏[27] يكى بود.

و ديگر- آن كس كه كوس‏[28] سراى بود- اندر تأليف، يا[29] اندر ايقاع، بگوش‏[30] اندر يابد اين همه نسبتها را[31] لكن بزيادت‏[32] خمس- و سدس- و سبع- و ثمن- و تسع بود، و نيز باريكتر، خاصه آنچه‏

______________________________
(1)- آن را- آ.

(2)- وصول- ج.

(3)- وصول- ج.

(4)- بى: بود- ج،- بود و- آ.

(5)- بماند- آ.

(6)- بى: وى- آ.

(7)- بى: و الذى بالخمسة- آ،- الذى بالكل و الخمسة و الذى الخمسه- ج،- ذى الكلّ و الخمسة و ذى المخمس- د.

(8)- جنس- د.

(9)- كه آن كس كه كوس- آ،- آن كس كه گوش- ب- ج،- آنكه كوس- د.

(10)- بى: يا- د،- ريا- (ظ: و يا)- آ.

(11)- بى: بگوش- ب- ج.

(12)- بى: را- آ.

(13)- آنكه بزيادت- ب- آنكه بر زيادت- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 34

مستعمل‏تر است‏[33]، خواهى برگ‏[34] و خواهى برقص، و خواهى بآواز ورا[35] همه يكى باشد و لكن خواست- كه مردمان‏[36] گويند- كه وى موسيقى داند، و[37] وى بجشكى‏[38] نيك دانستى‏[39]، و ديگر علمها- كند[40] گفتى، و چنين‏[41] خواست كه حدّى بنهد[42] ميان اختلاف بزرگ و كوچك و ندانست نهادن.

و[43] امّا جنس‏[44] وزن- و بى‏وزن، آنست كه هر نبض را زمان حركت‏[45] است‏[46]– و زمان سكون.

اگر انقباض محسوس باشد زمانها چهار بوند[47]، و اگر انقباض‏

______________________________
(1)- خواصه آنكه مستعمل است- آ.

(2)- خواهى برو دير- د.

(3)- و آواز او را- ب،- و بآواز او را- ج.

(4)- و ليكن مردمان- ج.

(5)- بى: و- آ- ج.

(6)- در نسخه «آ» همه جا «پختك» و «پختكى» بجاى «بجشك» و «بجشكى».

(7)- دانستن- آ.

(8)- عملها كند. آ. حكمها كنده- ب- ج،- علمها كند و- د.

(9)- جونين- د.

(10)- حدّى نهد- ب- ج.

(11)- بى: و- آ- ب.

(12)- جنبش- ب.

(13)- وزن وى جنس است كه هر نبضى را زمان حركتى- آ.

(14)- بى: است- ب.

(15)- باشد- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 35

محسوس نباشد[48] زمانها دو بوند[49]، و هر زمانى را با ديگر[50] زمان نسبتى بود، لا محالة اين نسبت وزن باشد، و نسبت موسيقارى‏[51] اندر اينجا بيشتر بديد آيد، و بيشتر- و درست‏تر اندر[52] يافته شود، بلكه خود بحقيقت اندر[53] اينجا بود.

و[54] وزن دو گونه بود[55]:

يكى آنست كه وزنش نيكو[56] بود.

و ديگر[57] آنست كه وزنش نيكو نبود[58]؛ و اين سه گونه باشد:

يكى را گسسته وزن- و گذشته وزن خوانند[59]، و بتازى متغيّر- الوزن- و مجاوز الوزن خوانند، و اين‏[60] آن باشد كه وزن دندانى‏[61]

______________________________
(1)- بى: زمانها چهار بوند و اگر انقباض محسوس نباشد- ب.

(2)- زمانهاى او دو بود- ب- ج.

(3)- هر زمانى را بديگر- آ- د،- هر زمانى را ديگر- ج.

(4)- موسيقار- آ- ب.

(5)- بى: اندر- ج.

(6)- بحقيقت در- ج.- تحقيق اندر- د.

(7)- بى: و- آ- ب.

(8)- است- ج- د.

(9)- وزنش نه نيكو- ج.

(10)- و يكى- د.

(11)- بى: و ديگر آنست كه وزنش نيكو نبود- ج،- بى: «و نسبت موسيقارى» تا «نيكو نبود»- ب.

(12)- بى: خوانند- د،- يكى گشته و ناگذشته وزن خوانند- ب- ج.

(13)- مجاوز الوزن پس- ب،- مجاوز الوزن اين- ج.

(14)- دندان كودكى- آ.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 36

چون* دندان كودكى* وزن دندان‏[62] بزرگتر بود بيك درجه‏[63] چون نبض كودك آنگاه كه وزن نبض برنا[64] دارد، يا نبض برنا كه چون‏[65] نبض پير بود.

و دوّم‏[66] را جدا وزن خوانند،- و بتازى مباين الوزن* (خوانند)* چنانكه نبض كودك كه بنبض پير[67] ماند، و سيّم « [را]» خارج الوزن‏[68] خوانند، چنانكه نبض بهيچ‏[69] دندان نماند.

فصل (هفتم)

اندر[70] نبض مستوى- و مختلف حرفى چند ببايد گفتن‏[71] پيشتر گفته آمد[72]– كه حركت نبض رگها چون حركت نبض دل است، و هر پاره از رگهاى شريانى نه همه بسبب‏[73] حركت چيزى‏

______________________________
(1)- بى: دندان- ب،- و ندانى- ج.

(2)- بيك ره- ب- ج.

(3)- چون برناى آنگاه كه وزن نبض كودك- آ- د.

(4)- چون وزن- د.

(5)- پير و ديگر م- آ،- پير باشد و ديگر م- د،- پر بود و دوم- ج.

(6)- با نبض پير- ب،- با نبض پر- ج.

(7)- خارج وزن- ب- ج.

(8)- چنانكه بهيچ- آ،- چنانكه نبض هيچ- ب- ج.

(9)- در- د.

(10)- گفتن از- ب- ج.

(11)- يعنى در فصل سوّم.- پيشتر آيد- آ،- پيشتر گفته‏اند- ب.

(12)- رگهاى شريانى نه همه نسبت- آ،- رگها بهمه سبب- ب،- رگهاى شريانى بهمه سبب- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 37

ديگر است، كه بحدّى‏[74] حركت كند[75]، پس شايد كه حركت جزوى* [از يك رگ‏]* مخالف‏[76] حركت جزوى ديگر باشد اندر[77] يك زخم، چون حال وى خلاف آن (جزو) ديگر[78] بود. و تجربه درست كرد[79]– كه اين شايد بودن.

پس اختلاف دو گونه آمد[80]:

يكى اختلاف ميان دو نبض.

و ديگر اختلاف در[81] ميان انگشتى اندر يك‏[82] نبض با انگشت ديگر[83] و اين‏[84] اختلاف اندر يك نبض بود.

و ازين باريكتر اختلاف است‏[85] اندر يك انگشت، كه زخم نيم انگشت پيشين مخالف زخم سپس بود.

پس مختلف سه گونه است:

يكى- كه نبض‏[86] مخالف نبضى‏[87] بود- بجمله.

______________________________
(1)- كه نخود بحودى- د، نه خود بخودى- ظ.

(2)- بى: كند- ج.

(3)- خلاف- ب- ج.

(4)- از- آ.

(5)- بى: باشد اندر يك زخم چون حال وى خلاف آن جزو ديگر- د.

(6)- تجزيت كند درست گردد- آ،- تجربت درست كرد- ج.

(7)- اند- ج.

(8)- بى: در- ب- ج،- اندر- د.

(9)- بى: يك- د.

(10)- بى: با انگشت ديگر- آ،- با انگشتى ديگر- د.

(11)- و آن- د.

(12)- بى: است- آ- د.

(13)- نبضى- د.

(14)- اندر نبض- ب،- اندر نبضى- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 38

و ديگر- اختلاف اندر يك نبض- كه انگشتى مخالف ديگر انگشت‏[88] بود.

سيّم- اختلاف اندر يك انگشت بود.

و آن اختلاف كه اندر نبضها بسيار باشد* (دو گونه باشد)* يكى بتدريج- و ديگرى بى‏تدريج بود[89].

بتدريج آن بود- كه مثلا يكى بزرگ بود،- و يكى‏[90] كوچكتر، و سيّم كوچكتر از دوّم، و همچنين تا بحدّى‏[91] برسد از[92] كوچكى و از آنجا بسر باز[93] شود، و اين را متّصل خوانند، و همچنين اندر تيزى- و ديگر بابها اگر[94] بسر باز[95] شود- همچنانكه آيد[96] منتظم بود، و اگر اندر ميان اختلاف گيرد مختلف نامنتظم بود[97]– همچنان تيز كه چون بسر (باز) خواهد شدن بآن نبض‏[98] بزرگ باز شود[99]، و لكن‏

______________________________
(1)- انگشت ديگر- ب،- انگشتى ديگر- ج.

(2)- ديگرى بى‏تدريج و- آ.- يكى بى‏تدريج بود- ب- ج، يكى بى دريج بود- د.

(3)- ديگر- آ.

(4)- بى: تا بحدّى- ب- ج،- تا حدّى- آ.

(5)- از آن- آ.

(6)- بسيار- آ.

(8)- بسيار- آ.

(7)- بى: اگر- ج.

(9)- همچنانكه در تيزى و ديگر بابها اگر بسيار شود همچنانكه آمد. آ.

(10)- اندر ميان اختلاف گيرد مختلف تا منتظم و- آ،- در ميان خلاف آورد با منظم بود- ب- در ميان خلاف آورد تا منتظم- ج،- اندر ميان خلاف آورد مختلف نامنتظم- د.

(11)- خواهد شد يا بنبض- آ.

(12)- نشود- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 39

باز گونه‏[100] باز آيد- اين را عايد خوانند، يعنى‏[101] بازگردنده‏[102] از آن كوچكترين باين مهترين‏[103] و همچنين همى‏شود چنانكه‏[104] آمده بود مهترك مهترك تا باز بحدّ اولين رسد[105]– اين را نيز نظم نبود، الّا كه همه برين قياس باشد آنگاه‏[106] نظم وى بچهار دور مختلف آيد، و- همچنان‏[107] نيز اگر[108] (يكى) دو رده‏[109] نبض بود* و* يكى بيشتر يا[110] كمتر آن كه‏[111] كمتر بود منقطع خوانند[112]، و همچنان نيز اگر يكى دور هموار بود، و يكى (دور) اندر ميان بشتاب قرعه كند[113] كه گوش نداشته باشى، يا قرعه كم كند- و تو بنبض‏[114] گوش دارى سكون يابى.

______________________________
(1)- باينگونه- ب،- باشكونه- ج.

(2)- بى: يعنى- آ.

(3)- بازگرديده- آ- ب،- از گرديده- د.- و نبض متصل كه ياد كرده آمد هر گاه كه بسر باز خواهد شد بآن نبض بزرگتر باز شود، و لكن باز گونه باز آيد، و اين را عائد گويند يعنى باز آينده از كوچكتر ببزرگتر (ذخيره خوارزمشاهى).

(4)- آن مهترين آيد- آ،- بآن مهترين آيد- د،- باين بزرگترين- ب،- بآن بزرگترين- ج.

(5)- مى‏شود چنانكه- آ- د،- همى‏شود چو آنكه- ب،- همى‏شود چونان كه- ج.

(6)- بآن حد اولين- آ،- بار حد اولين- د،- باز بحد اولى رسد- ب.

(7)- آنكه- د.

(8)- همچنانكه- آ.

(9)- بى: اگر- آ.

(10)- دو- ب- ج.

(11)- يكى- ب- ج.

(12)- بى: كه- آ،- دو- ج.

(13)- خواهد شد- آ.

(14)- آورد- ب- ج،- مى‏آورد- د.

(15)- به نبض- ب- ج،- نبض- آ- د.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 40

و اما آنكه بى‏تدريج باشد- چنان بود- كه يك بديگر نماند- و نه نيز بولا[115]، زيادت- و نقصان باشد[116] بتدريج، بل بگزاف كه‏[117] اگر هر دورى يك (گونه) بود منتظم بود، و الا نبود[118].

و اما آن اختلاف كه ميان انگشتان يك نبض بود- يكى اندر نهاد[119] بود كه يكى‏[120] جزو مثلا سوى راست ميل دارد و يكى سوى‏[121] چپ، و همچنين بديگر جهتها[122] از بر سو و فروسو.

و ديگر اندر بزرگى‏[123] كه انگشتى را رگ بزرگتر بود، و انگشتى را[124] رگ خردتر، يا[125] اندر تيزى و[126] درنگى يا[127] اندر پيش و سپسى‏

______________________________
(1)- اما آنكه بى‏تدريج باشد چنان باشد الخ- ب،- اما آنكه بى‏تدريج باشد چنان باشد كه يك بديگر نمانند الخ- ج،- اما آنكه بى‏تدريج باشد چنان بود كه بديگر نماند و نيز بولا- د،- امالى تدريج و امالى تدريج باشند چنانكه كه بيكديگر نمانند و نه ميش لو لا- آ.

(2)- باشد كه- د.

(3)- بى: كه- د-. باشد كه اگر بتدريج نبود بلكه بگزاف بود، پس- ب.

(4)- باشد كه اگر بتدريج نبود- ج.

(5)- از آنها- ب،- از نهاد- ج.

(6)- بى: يكى- د.

(7)- بسوى- آ.

(8)- چنانكه يك جزو ميل بسوى بالا دارد، و يك جزو ميل بسوى زير دارد. (نقل بمعنى از ذخيره خوارزمشاهى).

(9)- برسو و فرو سو ديگر يا اندر نولس- آ،- برتر و از فروتر و ديگر اندر بزرگى ب،- برسو و از فرو شود ديگر اندر بزرگى- ج،- از بر سودن و سود ديگر اندر بزرگى- د.

(10)- بى: را- آ.

(11)- خردتر بود يا- ب،- خردتر بود تا- ج.

(12)- بى: تيزى و- آ.

(13)- بى: يا- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 41

حركت‏[128] كه جزوى كه بايست مثلا[129] وى پيش جنبد نه جنبد[130] يا بايست كه سپس جنبد نه چنان‏[131] بود، و همچنان بقوى و ضعيفى‏[132] كه اگر دور دارد ماننده ديگر دور[133] منتظم بود، و الا نبود.

و امّا اختلاف اجزاء يك انگشت سه‏[134] گونه باشد[135]:

يكى را گسليده خوانند، و بتازى منقطع.

و يكى را باز گرديده خوانند و[136] بتازى عائد.

و يكى را پيوسته‏[137]، و بتازى متصل.

چون بميان‏[138] انگشت‏[139] مثلا بگسلد، و حركت نكند[140] باز از[141] آن نيمه‏[142] بحركت شود: يا مختلف باشد بسرعت، مثلا[143] نيم انگشت‏

______________________________
(1)- سس سسى حركت كند- آ،- پيش و سپس حركت- ب،- پيش سپس حركت- ج،- پيش و سپسى حركت- د.

(2)- جزوى بايست مثلا كه- آ.

(3) نجنبد-،- نجنبد- ج.

(4)- يا بايد كه سپس جنبان آيد نه جنبان- ب،- يا بايد كه سپس جنبد نه جنبان- ج.

(5)- بقوتى و ضعفى- آ.

(6)- بى: دور- آ،- و دور- د.

(7)- دو- ج.

(8)- است- ب- ج.

(9)- باز گرايده و- ب،- باز گر آمده و- ج‏

(10)- پيوسته خوانند- د.

(11)- ميان- ب.

(12)- انگشتان- ب.

(13)- كند- ب- ج.

(14)- بى: از- ب.

(15)- بى: نيمه- آ.

(16)- بى: مثلا- ب.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 42

تيزتر بود، و نيمى‏[144] گران‏تر، و يا نيم بزرگتر،[145]– و نيمى خردتر، اين همه‏[146] گسسته باشد اندر ميان.

و امّا عائد چنان بود[147] كه زود باز گردد از اختلاف بآن حدّ كه بود،- بازگشتى لطيف- و ناپيدا[148].

و از اين جنس نبض متداخل است- كه يك نبض پندارى* كه* دو گشته است، يا دو نبض يك اندر ديگر[149] رسته پندارى يكيست و متصل ماننده نبضهاء بتدريج است- چنان‏[150] بتدريجى كه حسّ تفصيلش را اندر[151] نيابد[152] بجمله خواهى‏[153]* (اندر بزرگى و تيزى و پرى- و تهى، و خواهى)* اندر[154] بابهاى ديگر كه احتمال اين‏[155] كند.

______________________________
(1)- تيز گردد و نيم- آ.

(2)- بى: و- د،- بى: و يا نيم بزرگتر- ج،- و تا نيم بزرگتر- آ،- و يا بزرگتر- ب.

(3)- هم- آ.

(4)- باشد- د.

(5)- بى: و- د،- تمام و ناپيدا ب- ج،- ثمّ عاد عودة لطيفة- قانون- چاپ طهران ص 82.

(6)- اندر يكديگر- ب،- اندر ديگر- ج.

(7)- چنانكه- د.

(8)- تفصيلش را در- ب-، تفصيلش در- ج-، تفصيلش اندر- د.

(9)- بعد از كلمه «بازگشتى لطيف» تا اينجا نسخه «آ» چنين است: «مانند آواز جنس متداخل است كه يك نبض ماننده نبضها بتدريج است كه چين (ظ- جسّ) تفصيلش را اندر نيابد مختلف شود هر چند اختلاف اندر نيابد».

(10)- بى: اندر نيابد بجمله خواهى- د.

(11)- كه در- ب،- در- ج.

(12)- آن- ب- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 43

فصل (هشتم)

اندر گونها از[156] نبض مركب كه نام خاص دارد.

نبض مركّب آن نبض را خوانند[157]– كه حكمش از دو سه حال وى گيرند، چنانكه مورچه‏[158] كه اندر وى خردى و تواتر[159] بود. و قسمت ايشان كه نبض مركبند[160] بسيار است، و همه را نام نيست، و بعضى را نام هست، آن را كه نام هست چون نبض ستبر[161] باشد كه بتازى غليظ خوانند، و چون نبض باريك كه بتازى دقيق خوانند.

ستبر- آن بود[162] كه پهنا و بلندا بيشتر دارد.

و باريك آن بود كه پهنا كم دارد، و درازا بيش.

و ازين جمله- نبض آهوى است- كه بتازى غزالى خوانند،- كه اندر يك جزو گران مى‏آيد- آنگاه بيك‏بار[163] تيز شود.

و موجى‏[164] است. كه جزوى بزرگتر بود- و جزوى خردتر چون‏[165] موجها- با نرمى، و سخت خرد[166] نبود.

______________________________
(1)- گونهاى- د.

(2)- گويند- ب- ج- د.

(3)- چنانكه مورچگى- ب- ج،- چنان مورچگى- د.

(4)- خوردى و متواترى- ب،- خردى و متواترى- ج،- خردكى و تواتر- د.

(5)- مركب آيد (ظ: اند)- آ.

(6)- بيشتر- آ.

(7)- بى: «كه بتازى» تا «آن بود»- د.

(8)- آنگه بيك‏بار- د،- آنگاه يك بار- ب.

(9)- موجى آن- آ.

(10)- خوردتر چون- آ، خردتر و- ب- ج.

(11)- خورد- ب.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 44

و دودى است‏[167] همچون موجى‏[168]. و لكن خردتر و متواتر[169] چون‏[170] كرم.

و نملى است و[171] تفسيرش مورچگى‏[172] بغايت خردى‏[173] بود، و بر صورت مورچه‏[174].

و ارّگى است- كه‏[175] بتازى منشارى خوانند، همچنان بود كه موجى، و لكن‏[176] صلب بود و كشيده‏[177]؛ و بيشتر آنگاه بود كه اندر اندام عصبى آماس‏[178] بود چون حجاب و[179] سينه؛ و موجى‏[180] بيشتر آنگاه‏[181] بود- كه آماس اندر عصب نبود[182]. بلكه اندر شش يا مغز يا در جگر بود و[183] بوقت گرمابه كردن- و عرق كردن‏[184].

______________________________
(1)- دور هست- آ.

(2)- مورچه- ب- ج.

(3)- بى: خردتر و متواتر- آ،- خرد و متواتر- ج.

(4)- همچون- د.

(5)- بى: و- ب- ج.

(6)- موچه- ب- ج.

(7)- خوردى- ب.

(8)- و بصورت مورچگى- آ.

(9)- ارگى است و- آ- د،- اره‏ايست كه- ب- ج.

(10)- مورچه و لكن- ب،- مورچه و ليكن- ج.

(11)- كشنده- آ- ب- ج.

(12)- كه در اندام الخ- آ،- كه اندر اندامى عصبى آماسى- ب- ج،- كه اندر عصبى آماس- د.

(13)- بى: و- آ.

(14)- مواجى- ج.

(15)- آنگاه بيشتر- ب ج- د.

(16)- عضو نبود- آ،- عصب نشود- ب،- عصب شود- ج،- عصبى نبود- د.

(17)- يا اندر مغز يا اندر جگر و- ب،- يا اندر مغز يا اندر جگر بود- ج.

(18)- عرق كردن بود- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 45

و دم موشى‏[185] است، كه بتازى ذنب الفار خوانند[186].- كه از زيادت نقصان گيرد[187] يا از نقصان بزيادت آيد اندر[188] نبضهاء بسيار، يا اندر يكى نبض.

و جوالدوزى [است‏]- كه بتازى مسلّى‏[189] خوانند، و از نقصان بزيادت آيد بتدريج آنگاه از زيادت بنقصان‏[190] شود.

و دو زخمى است‏[191]– كه بتازى ذو القرعتين گويند[192]– كه هنوز حركت پيشين تمام شده نبود[193]– كه دويّم اندر رسد.

و[194] اندر ميان افتاده‏[195]،- كه بتازى: الواقع فى الوسط (ذو الفتره‏[196])

______________________________
(1)- دم پوش- آ،- دوّم موشى- د.

(2)- گويند- ب- ج.

(3)- گيرد از- ج.

(4)- بنقصان الخ- د،- نقصان گردد و باز از نقصان زيادت آيد اندر- آ.

 

(5)- بكسر ميم و فتح سين مهمله و كسر لام مشدّده و ياء نسبت (خلاصة الحكمة چاپ بمبئى 1261 فصل 5- باب 1 ركن 4).

(6)- گويند آن بود كه از نقصان بزيادت آيد بتدريج و آنگه- الخ- ب،- خوانند آن بود الخ مانند «ب»- ج،- خوانند و از نقصان آيد بزيادت آنگاه از زيادت نه نقصان- آ.

(7)- بى: است- آ.

(8)- خوانند- ب- ج.

(9)- پيشينش الخ- ب، پيشتر تمام نشده باشد- آ.

(10)- و اما- د.

(11)- اوفتاده- آ.

(12)- ظ. «و ذو الفتره». در ذخيره خوارزمشاهى كتاب 2 گفتار 3 باب 7 گويد:

يازدهم (از اقسام نبض) نبض متخلخل است، و اين دو گونه باشد:

يكى آنكه آنجا كه حركت گوش دارند سكونى افتد، و اين نشان سقوط قوّت باشد و آن را ذو الفتره گويند.

دوّم- آنجا كه سكون گوش دارند حركتى افتد، و اين نشان باز آمدن قوّت باشد،

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 46

خوانند،* كه* آنجا كه سكون چشم دارى « [سكون نيايد]» حركت آيد[197].

و نبض لرزنده‏[198]،- و نبض متشنج، و اختلافش در سپس و پيشى و نهاد بود[199].

______________________________
و نشان سختى حاجت، و اين را الواقع فى الوسط گويند» انتهى. و از اين جمله و از مراجعه بكتاب خلاصة الحكمه فصل 5 باب 1 ركن 4 مستفاد مى‏شود، كه: «ذو الفتره» و «الواقع فى الوسط» هر يك قسمى جداگانه‏اند، و از همديگر ممتاز، و تعريف اينجا مخصوص به «الواقع فى الوسط» است.

(1)- بى: آيد- ب- ج،- آيد و از ميان افتاده كى بتازى ذو الفتره خوانند- كه آنجا كه حركت چشم دارى سكون آيد- د.

(2)- لرزيده- آ- ج.

(3)- و اختلافش بيشابيشى و نهاد بود- آ،- اختلافش در سپس و پيش (ظ. سپسى و پيشى) و نهاد بود- ب. اختلافش در سپسا پيشى بود و نهاد- ج،- اختلافش سبب اشى و نهاد بود- د.

در ذخيره خوارزمشاهى گويد: «دوازدهم انواع نبض متشنّج- و متواتر و ملتويست، و اندر اين همه انواع، رگ چون رشته كشيده باشد، و نبض ملتوى بر خود همى‏پيچد، و اين اختلاف اندر وضع باشد، يعنى اندر نهاد رگ، و متواتر نبضى است كه اندر وى انبساط كمتر و پوشيده‏تر باشد، و كشيدگى ظاهر بود، و اين همه انواع اندر بيماريهاء خشك بديد آيد، و نبضى ديگر است كه هم در بيماريهاء خشك باشد- چون دق- و ذبول، اين را ثابت گويند، و اين نبضى باشد باريك- و صلب- و كشيده و اگر چه مختلف باشد …. سيزدهم نبض مرتعش است، اين نبضى باشد- كه رگ با حركتها كه مى‏كند لرزان باشد، و نشان آن باشد- كه قوّت حيوانى بسبب بسيارى خلط گرانبار است» انتهى. و در خلاصة الحكمه فصل 5 باب 1 ركن 4 گويد: «ملتوى‏

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 47

فصل (نهم) اندر سببهاى نبض‏

اوّلا بدان كه بهمه‏[200] بابها نبض‏[201] نيكو آن است- كه معتدل باشد، الّا بقوّت- كه هر چند بيش باشد بهتر باشد. و سببهاء نبض اصلى كه ماسكه خوانند سه‏اند:

آلت- كه‏[202] رگ است.

و قوّت- كه جنباننده است.

و حاجت- كه تبش است.

اگر آلت نرم بود، و قوّت قوى* (بود)* و حاجت بسيار بود، تبش‏[203] رگ عظيم آيد، و اگر در يكى خللى بود رگ عظيم نبود،

______________________________
نبضى است كه محسوس مى‏گردد در آن عرق:- كه گويا خيطى و ريسمانيست ملتوى كه مى‏پيچد و منتقل (ظ: منفتل) مى‏گردد، و سبب اين اختلاف در تقدّم و تأخر است بآنكه حركت نمايد جزئى از عرق پيش از وقت آن و يا بعد از وقت آن سبب (ظ: بسبب) صلابت آلت و پيوست آن و لهذا بسيار در امراض يابسه عارض مى‏گردد، و شيخ الرئيس (در قانون چاپ طهران ص 82- 83) از باب اختلاف در بين تقدّم و تأخر و وضع دانسته و حق آنست كه از جنس منشاريست هنگامى كه اسباب آن ضعيف باشد و يبوست قوى» انتهى.

(1)- بى: بهمه- ج،- اندر همه- د.

(2)- بى: نبض- آ.

(3)- بى: كه- ج.

(4)- بى: تبش- آ- د،- بيش- ب،- اعنى تبش- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 48

و لكن بسرعت تدارك كند عظم را[204]. و اگر قوّت (قوىّ) نبود، سريعى نتواند كردن‏[205] متواترى كند، و اگر ازين ضعيف‏تر بود متواترى نتواند كردن « [و متفاوتى كند]».

و چون گوشت اندك بود- رگ‏[206] طويل « [و عريض‏]» نمايد.

و اگر گوشت بسيار بود[207]– صغير- و دقيق نمايد[208].

و بيخوابى، و غم، و بى‏تابى‏[209]، و* (و پليدى)* تن از اخلاط[210]، و رياضت‏[211]– بافراط، و ترى طبيعى، يا بيمارى رگ را[212]، ضعيف كند.

و هر گاه كه قوّت وى‏[213] قوى بود- و آلت بى‏فرمان* بود* ذو القرعتين- و منشارى كند، و هر گاه كه قوّت بخواهد[214]– كه بياسايد يا دل مشغولى‏[215] افتد،-

______________________________
(1)- در يكى خللى بود رگ عظيم نبود و لكن بسريعى الخ- آ،- حاجت نيك بود و لكن قوّت ضعيف بود يا آلت سخت بود رگ عظيم الخ- «ب» مثل «آ»- اندر يكى خلل باشد عظيم نبود، و لكن بسرعت و زودى تدارك كند عظيمى را- ب- ج.

(2)- بى: «ن»- آ.

(3)- رگ رگ- ج.

(4)- بود رگ- ب.

(5)- بى: و دقيق نمايد- ج.

(6)- بى: و بيتابى- آ- د،- و هنائى- ج.

(7)- بى: از اخلاط- ب.

(8)- ريانست- ج.

(9)- با بيمارى هر كرا- آ.

(10)- بى: كه- ب،- بى: وى- د،- بى: «و هر گاه كه قوّت وى» تا «منشارى كند»- آ.

(11)- نخواهد- د،- خواهد- ب- ج.

(12)- تا دل از مشغولى- آ- ب.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 49

معارضه ذات الفتره كند. و[216] نملى، و دودى‏[217]– از ضعيفى بود.

و نبض نران- عظيمتر بود و[218] قويتر[219]، و لكن سخت سريع نبود، كه بعظيمى از سريعى‏[220] بينياز شود.

و آن‏[221] مادگان صغيرتر- و سريع‏تر بود.

و آن كودكان بقياس تن ايشان عظيم بود[222]، و لكن سخت نرم بود.

و آن برنايان‏[223]– عظيم- و سريع بود.

و نبض دو مويگان- خوردتر بود- و سخت‏[224] سريع نبود،- كه حاجتشان كمتر است، و نيز متواتر نبود.

و آن پيران- خورد[225]– و بطي‏ء- و[226] متفاوت بود، و باشد[227]– كه‏

______________________________
(1)- بمعارضه الخ- د،- بمعافصه ذات الفض الاخذ الفتره و- آ،- معافضه ذات القنر و- ج- «و سبب ذات الفترة اعياء القوّة- و استراحتها، او عارض معافص ينصرف اليه- النفس- و الطبيعة دفعة» كتاب القانون- چاپ طهران ص 84.

(2)- نمكى و دورىّ- ج.

(3)- عظيم بود- ج.

(4)- بى: قويتر- ب- ج- قوى‏تر بود- د.

(5)- از سريعى سخت- آ.

(6)- و از آن- آ.

(7)- بى: بود- ج،- نبود- ب- بى: عظيم بود- آ.- و ببايد دانست كه نبض كودك بقياس با تن او عظيم بود،- بسبب نرمى آلت و بسيارى حاجت، و بقياس با نبض بالغ عظيم نباشد لكن سريع باشد- يا متواتر. (ذخيره خوارزمشاهى باب 12 گفتار 3 كتاب 2). و نيز همين معنى در قانون ص 84 آمده است.

(8)- برنا آن- آ.

(9)- خوردتر شود و سخت- آ-،- خوردتر بود و ليكن- ب،- خردتر شود و ليكن- ج.

(10)- خرد- ج.

(11)- بى: و- ج،- و نسخه «آ» پس از «نبود» چنين است «و از بهر خر بطى او».

(12)- بود باشد- ج.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 50

نرم بود[228]،- بسبب رطوبت غريب- كه ايشان را بود.

و[229] مزاج گرم بحكم جوان بود، و مزاج سرد بحكم پير[230]* بود* و هر چند حرارت غريزى بيشتر بود، نبض قويتر[231]، و هر چند حرارت غريب بيشتر بود[232]– نبض ضعيف‏تر بود.

و نبض بهار[233] چون نبض جوانان بود، و نبض تابستان خرد، و سريع، و متواتر بود[234]، و نبض زمستان ضعيف « [و]» متفاوت، و بطي‏ء بود.

و آن خزان- صلب و صغير بود.

و نبض سير[235] از طعام معتدل عظيم، و[236] سريع، متواتر بود، و از طعام بيشتر[237] مختلف، و بى‏نظام بود[238]، باندازه افزونى و اگر هضم افتد نبض‏

______________________________
(1)- بود و- آ.

(2)- بى: و- ب.

(3)- بى: پير- آ.

(4)- بى: و هر چند حرارت غريزى بيشتر بود نبض قويتر- د.

(5)- حرارت غريزى كمتر بود- ب- ج،- بى: بود- د.- «و لا تظنّنّ انّ الحرارة الغريزية توجب تزيّدها نقصانا فى القوّة بالغة ما بلغت، بل توجب القوّة فى جوهر الروح، و الشهامة فى النفس و الحرارة التابعة لسوء المزاج كلما ازدادت شدّة ازدادت القوّة ضعفا»- (قانون ص 84).

(6)- ببهار- آ.

(7)- بى: بود- د.

(8)- نسخه «آ» بعد از «جوانان بود» چنين است: «خرد سريع و متواتر و نبض پران».

(9)- بى: و- د،- و معتدل- آ.

(10)- بى: بيشتر- آ.

(11)- بودى بنظام- ب،- بودى بنظا- ج،- بود بى‏نظام- د. طعام بسيار قوّت را فرو گيرد، و گرانبار كند، و نبض بدان سبب مختلف و بى‏نظام شود. (ذخيره خوارزمشاهى).

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 51

نيكو شود، و اگر نيوفتد[239] تيز شود، و همچنين از شراب، و آب بفعل‏[240] ضعيف‏تر است از شراب.

و نبض باوّل خواب‏[241] خرد بود، و ضعيف بود[242]– از جهت گريختن‏[243] حرارت غريزى باندرون‏[244]،- تا غذا را هضم كند، و بطي‏ء بود- و متفاوت، و[245] چون طعام هضم يابد، حرارت از اندرون بيايد[246]، و نبض نيك‏[247] شود، پس اگر [در] خواب دير بماند ديگر باره ضعيف شود، و اگر خفته را اندر شكم طعام نبود- خواب نبض را بسردى برد، و چون خفته‏[248] بيدار شود- نبض عظيم شود، و اندر آن وقت لرزان بود.

و رياضت كردن‏[249] باندازه نبض را نيك كند، و رياضت بافراط نبض را صغير- و سريع و متواتر كند[250]، و چون بيشتر شود- سريعى كم شود[251]، و متواترى زيادت گردد[252] و باشد- كه گرمابه- و آب گرم‏

______________________________
(1)- نيفتد- ب- ج.

(2)- بقول- ب- ظ.

(3)- حواث- آ.

(4)- بى: بود- ب- ج.

(5)- كريحانى- ج.

(6)- تا اندرون- ج.

(7)- بى: و- ب- ج.

(8)- نيايد- آ.

(9)- نيكو- ب.

(10)- و چون از خفتگى- ب،- چون از خفتگى- ج،- چون خفته- آ.

(11)- بى: كردن- آ- د.

(12)- بى: كند- د.

(13)- بى: شود- ب.

(14)- گرد- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 52

اوّلا[253] مر[254] نبض را نيكو كند آنگاه چون اندر[255] تن سرد[256] شود نبض را ضعيف كند، و اما آب سرد- اگر سرديش غوص كند[257] اندر تن، نبض را[258] بحكم سردى برد[259]، و اگر نكند كه‏[260] حرارت غريزى را جمع كند[261] نبض را نيكو كند.

و آبستنى زنان مر حاجت را[262] بيفزايد، كه هم مادر را[263] بايد و هم فرزند را، پس نبض بزرگتر بود از طبيعى، و بقوّت سر بسر- و سريع بود، و عظيم و متواتر، و رگ بأول درد عظيم- و سريع، و متواتر بود،

______________________________
(1)- نسخه «آ» پس از «نبض را» چنين است: «سريع كند- و صغير و متواتر كند و باشد كه آب گرم اولا». و نسخه «ب» و «ج» پس از «گردد» چنين:

«و اما بگرمابه و به آب گرم اول (بأول- ج) و نسخه «د» چنين است: «و اگر گرمابه كرم باول».

(2)- بى: مر- ج.

(3)- بى: چون- ج- آنگاه كه اندر- ب.

(4)- اندر سر- آ.

(5)- سردى كند- آ،- سرديش عرض كند- ج.

(6)- بى: را- ب- ج.

(7)- بود- آ- ب- ج.

(8)- بى: كه- ب- ج،- بكند كه- آ.

(9)- كندو- ب- ج.- «و اما الاستحمام الكائن بالماء الباردفان غاص برده ضعف النبض و صغره و احدث تفاوتا و ابطاء و ان لم يغص بل جمع الحرارة زادت القوّة فعظم يسيرا و نقصت السرعة و التواتر» (كتاب القانون).

(10)- بى: را- آ،- موجبات را- د.

(11)- از بهر آنكه فرزند اندر طلب نسيم هوا مشاركست. (ذخيره خوارزمشاهى- و قانون).

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 53

و چون درد[264] اثر كند، قوّت را[265] ضعيف كند، پس نبض ضعيف، و صغير[266]، و سريع شود، و متواتر گردد.

و اما آماسى‏[267]– كه اندر تن بود، نبض را براه منشاريّت برد، الا كه بپرش زيادت نبض موجى گردد[268]، و چون دمله بپزد[269] نبض منشارى [را] موجى- و[270] مختلف گرداند.

و خشم- نبض را عظيم- و بلند و سريع و متواتر گرداند، و غم- نبض را صغير، و ضعيف، و متفاوت و بطي‏ء[271] گرداند.

______________________________
(1)- بى: و عظيم- آ،- د،- سر بسر بود و سريع و عظيم و متواتر چون در او- ب،- سر بسر بود سريع و عظيم و متواتر بود چون درد- ج.

(2)- بى: را- آ،- بى: ضعيف كند پس نبض- ج.

(3)- بى: و صغير- آ.

(4)- و آماسى- آ،- و اما آماس- ب،- اما آماس- ج.

(5)- بود اگر تيزى نبض را موجى گرداند،- برد الا كه بترس زيادت نبض را موجى گردد- ج،- الا كه پرى زيادت نبض را موجى- د.- «و اگر آماس نرم باشد نبض موجى شود» (ذخيره خوارزمشاهى). «فمثل الورم الحارّ فانّه يوجب تغير النّبض الى المنشاريّة- و الارتعاد- و الارتعاش و السرعة و التواتر ان لم يعارضه سبب مرطّب فيبطل المنشارية و يخلفها اذن الموجيّة» (كتاب القانون).

(6)- بى: «چون دمله» تا «مختلف»- د،- دمله ببرد الخ- آ،- دبيله بمزد الخ- ب،- دبيله يمرد الخ- ج.- «و هر گاه كه جراح پخته شود، نبض از منشارى بگردد، و موجى شود، بسبب نرم شدن جراح …» (ذخيره خوارزمشاهى- و قانون)

(7)- موجى گردد و- آ.

(8)- حسم نبض را سريع متواتر گرداند،- و غم نبض را صغير ضعيف متفاوت بطوء آ،- و خشم نبض را عظيم و بلند و متواتر سريع كرده‏اند و غم نبض را صغير ضعيف و متفاوت و بطي‏ء- ج،- و خشم نبض را عظيم و بلند و سريع و متواتر گرداند، و غم نبض را صغير و ضعيف متفاوت بطي‏ء- د.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، متن، ص: 54

و هر چه بمفاجا[272] رسد نبض را سريع و لرزان كند.

اكنون اين‏[273] اصلها (ى) كلّى است اندر علم نبض كه‏[274] حكيمان گفته‏اند، و اما نبض « [بيماران و]» بيماريها[275] شايد[276] گفتن بتفصيل‏[277]، ان شاء اللّه تعالى.

تمت الرسالة بعون اللّه و حسن توفيقه تمّ تمّ تمّ.

______________________________
(1)- هر چه مفاجا- ب- ج.

(2)- بى: اين- آ،- بى: اكنون- ب- ج.

(3)- و- ب.

(4)- بيماريها سپس بيماريها- د.

(5)- متايد- آ.

(6)- انتهى هنا نسخة «ج».- بتفصيل- و السلام قد صحّحت هذه النسخة الشريفة على قدر الوسع و الطاقة و اسأل اللّه التوفيق و الطاعة- ب.- بتفصيل- ان شاء اللّه وحده العزيز و الصلاة على نبيّه محمد و آله اجمعين تمت الرسالة فى صبح يوم الخميس 14 ميلاد النبى الامّى العربى سنة ثلث و تسعين و تسعمائه- د.

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 1

فهرست لغات رگشناسى‏

صفحه- سطر لغت معنى 2/

سپاس‏/ حمد و شكر»/

ستايش‏/ شكر نعمت- و مدح و نيكويى گفتن و ستودن»/

درود/ صلوات- كه از خداى تعالى رحمت و از ملائكه استغفار- و از انسان ستايش و دعا است.

(برهان)»/

گزيده‏/ پسنديده- و انتخاب شده- و مخصوص.

»/ يار/ دوست و محبّ و اعانت‏كننده (يارى‏كننده).

3/ 9- 10- 11/

گوهر/ جوهر.

4/ 5/

گوهر روينده‏/ نبات.

4/ 5/

گوهر شناسنده بحس‏/ حيوان.

4/ 35/

آميزش‏/ اختلاط و امتزاج- تركيب.

بهم آميختن دو يا چند چيز با هم.

4/ 6/

وزنى ديگر/ مقدارى ديگر.

»/»/ آميزش ديگر گونه‏/ قسمى ديگر از مزاج.

»/ 9/

گداخته‏/ مايع و روان (مقابل جامد).

»/ 12/

معتدل‏تر آميزشى./ معتدل‏تر مزاجى.

4/ 13/

گردآمدن‏/ فراهم آمدن، جمع شدن، تركيب، تأليف.

5/ 1/

تن‏/ بدن، جسد.

5/ 2/

جان‏/ روح (روح بخارى).

»/»/ روان‏/ نفس (نفس ناطقه مردم).

»/ 6/

تنگ‏/ نرم و باريك.

 

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 2

5-/ 6/

تنگ‏/ مقابل فراخ، صفحه يا تخته كه نقاشان و مصوران اظهار صنعت خود بر آن كنند، و ناياب و عديم المثال (برهان).

»/»/ باريك‏/ در مقابل گنده باشد. (برهان)»/»/

سر شت‏/ خلقت، و طينت، و مايه طبع و طبيعت، و خوى و آغشته (برهان).

پس معنى لطافت روح آنست كه روح رقيق القوام است چنانكه در منظومه گويد: كما كثيف الخلط اعضاء بداء، لطيفه روحا بخارياً غدا. و در مباحث مشرقيه گويد: هو جسم لطيف بخارى تتكوّن من الطف اجزاء الأغذية بحيث تكون نسبته الى الاجزاء اللّطيفة من الغذاء كنسبة العضو الى الاجزاء الكثيفة. همچنانكه مصنف هم سه چهار سطر بعد باين مطلب اشاره مى‏كند.

و مقصود از روشن سرشتى آنست كه روح بخارى بطبع روشن و شفّاف است.

على الخصوص بخشى از آن كه در بطون دماغ جا دارد، و حامل قواى نفسانيه، و حتى براى مصنّف حامل قواى پنج‏گانه باطنه است.

»/ 9/

لطيفى سخن‏- و لطيفى معنى/ يعنى لطيفى روح مجرّد از سنخ لطافت بمعنى رقت قوام نيست كه لطافت جسمانى باشد، بلكه لطافت در اينجا از قبيل لطافت در آيه كريمه است كه فرمود لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير. چه در اينجا لطافت بمعنى مجرّد بودن از مادّه است. و اين لطافت با حواس ظاهرى دريافته نمى‏شود.

6/ 3/

كفك‏/ بمعنى كف باشد مطلق 3 اعم از كف صابون و كف آب و كف گوشت و كف دهان و كف شير و امثال آن (برهان).

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 3

6/ 10/

شش‏/ ريه (نصاب الصبيان).

8/ 11 و 12/ چيزيست سفيد و بسرخى مايل مانند گوشت و بجگر متّصل است، و بادزن و مروحه دل باشد. (برهان).

7/ 3/

بميانجى شريانها/ بتوسط شريانها.

«/ 6/

ديگر گونه‏/ بصفت ديگر- بحالى ديگر.

8/ 6- 7/

بزشكان‏/ حكيمان و طبيبان و جراحان را گويند و باباى فارسى هم آمده است.

(نقل بمعنى از براهان).

»/ 8/

زايش‏/ توليد.

»/»/ خايه‏/ خصيه انسان و حيوانات ديگر باشد (برهان) 9/ 2/-

قوّت جنبش‏/ قوّت حركت، قوه محرّكه.

9/ 4/-

علم رگ‏/ علم نبض.

9/ 5/

علم آب‏/ علم تفسره، علم بول.

10/ 1/

پالودن‏/ صفا كردن، و صافى و روشن شدن و پاك ساختن و صاف گرديدن از كدورتها (برهان).

پالودن ديدارى و پالودن ناديدارى در اينجا مقصود تحلل مرئيّ و تحلّل نامرئىّ و نامحسوس است.

»/ 1/

مى‏پالايد/ بتحليل مى‏رود.

»/ 4/

سختى پوست‏/ صلابت جلد.

»/ 5/

گرد آيد/ فراهم آيد، جمع شود.

»/»/ زيانش نكند/ ضررش نرساند.

10/ 9/

بلغم چند/ بلغم چه مقدار.

11/ 2/

نه همه بكار شود/ نه همه مصرف شود.

»/ 6/

شمار/ عدد.

»/»/ راست نيايد/ مساوى و يكسان و مطابق نباشد.

»/ 7- 8/

پالايش‏/ تحلّل، بتحليل رفتن.

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 4

12/ 7/

جوشان‏/ از جوشيدن- و از شورش و بهم بر آمدن باشد،»/»/

افروزان‏/ ظاهراً بمعنى فروزان، و تابان است.

13/ 4/

دم‏/ انبانى كه زرگران بدان آتش افروزند (برهان).

13/ 4/

گسترانيدن‏/ گستردن، پهن كردن و فرو چيدن و فراز كردن.

»/ 5/

فراز هم آوردن‏/ جمع و فراهم كردن.

»/ 6/

گستريدن‏/ انبساط»/ 8/

بهم اندر آمدن‏/ انقباض.

14/ 3/

دم زدن‏/ نفس كشيدن و نفس زدن.

15/ 6/

اندام‏/ عضو آدمى (برهان).

»/ 9/

مى‏جنبد/ حركت مى‏كند.

16/ 3/

بجشكان‏/ حكيمان و طبيبان و گياه فروشان (نقل بمعنى از برهان)»/ 3/

پيشين‏/ متقدّم، و سلف.

»/ 5/

برخيزد و بجنبد/ بلند شود و حركت كند، يعنى پر شود و بالا آيد.

»/ 6/-

تهى شود و بيارامد/ خالى شود- و آرام شود، يعنى خالى شود و فرو رود.

»/ 10/

بخود كشد/ جذب كند.

17/ 2- 3-/

تپش‏/ بر وزن و معنى طپش است كه اضطراب و حركت از گرمى و حرارت باشد (برهان).

»/ 4/

تيز/ نقيض كند، و سريع (برهان) 18/ 1//

استوارى‏/ استحكام و مضبوط بودن.

»/ تنگ‏تر/ ظاهراً لطيفتر.

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 5

18/ 5/

[1] – بى: چنين- آ- ب.

[2] – بباب نبض كه نسبتهاى نبض- ب،- بباب وزن كه نسبت نبض- د:

[3] – آنچه در- آ.

[4] – حس افزايد بايد- آ،- حس اندر يابد- ب،- حس او را اندر يابد و- ج.

[5] – نسبت الذى بالكل خمسه- ب نسبة ذى الكل و الخمس- د.

[6] – سه يكى- ب- ج.

[7] – آواز بم- آواز بم- ب- آواز بم آواز سبّابه- ج.

[8] – آواز سبّابه زيرا- ب،- واو را سبّابه گويند زيرا- د.

[9] – سنك- ج- سبك- د.

[10] – نيست- ب- ج.

[11] – ذى الكل- د.

[12] – دوتاى- ب- ج.

[13] – بود- ب- ج.

[14] – بى: و- آ.

[15] – نسبت ذى الاربعة- د.

[16] – زودى- آ.

[17] – بزود- آ.

[18] – هست همچندانك- آ.

[19] – زودى- آ.

[20] – آن را- آ.

[21] – وصول- ج.

[22] – وصول- ج.

[23] – بى: بود- ج،- بود و- آ.

[24] – بماند- آ.

[25] – بى: وى- آ.

[26] – بى: و الذى بالخمسة- آ،- الذى بالكل و الخمسة و الذى الخمسه- ج،- ذى الكلّ و الخمسة و ذى المخمس- د.

[27] – جنس- د.

[28] – كه آن كس كه كوس- آ،- آن كس كه گوش- ب- ج،- آنكه كوس- د.

[29] – بى: يا- د،- ريا-( ظ: و يا)- آ.

[30] – بى: بگوش- ب- ج.

[31] – بى: را- آ.

[32] – آنكه بزيادت- ب- آنكه بر زيادت- ج.

[33] – خواصه آنكه مستعمل است- آ.

[34] – خواهى برو دير- د.

[35] – و آواز او را- ب،- و بآواز او را- ج.

[36] – و ليكن مردمان- ج.

[37] – بى: و- آ- ج.

[38] – در نسخه« آ» همه جا« پختك» و« پختكى» بجاى« بجشك» و« بجشكى».

[39] – دانستن- آ.

[40] – عملها كند. آ. حكمها كنده- ب- ج،- علمها كند و- د.

[41] – جونين- د.

[42] – حدّى نهد- ب- ج.

[43] – بى: و- آ- ب.

[44] – جنبش- ب.

[45] – وزن وى جنس است كه هر نبضى را زمان حركتى- آ.

[46] – بى: است- ب.

[47] – باشد- د.

[48] – بى: زمانها چهار بوند و اگر انقباض محسوس نباشد- ب.

[49] – زمانهاى او دو بود- ب- ج.

[50] – هر زمانى را بديگر- آ- د،- هر زمانى را ديگر- ج.

[51] – موسيقار- آ- ب.

[52] – بى: اندر- ج.

[53] – بحقيقت در- ج.- تحقيق اندر- د.

[54] – بى: و- آ- ب.

[55] – است- ج- د.

[56] – وزنش نه نيكو- ج.

[57] – و يكى- د.

[58] – بى: و ديگر آنست كه وزنش نيكو نبود- ج،- بى:« و نسبت موسيقارى» تا« نيكو نبود»- ب.

[59] – بى: خوانند- د،- يكى گشته و ناگذشته وزن خوانند- ب- ج.

[60] – مجاوز الوزن پس- ب،- مجاوز الوزن اين- ج.

[61] – دندان كودكى- آ.

[62] – بى: دندان- ب،- و ندانى- ج.

[63] – بيك ره- ب- ج.

[64] – چون برناى آنگاه كه وزن نبض كودك- آ- د.

[65] – چون وزن- د.

[66] – پير و ديگر م- آ،- پير باشد و ديگر م- د،- پر بود و دوم- ج.

[67] – با نبض پير- ب،- با نبض پر- ج.

[68] – خارج وزن- ب- ج.

[69] – چنانكه بهيچ- آ،- چنانكه نبض هيچ- ب- ج.

[70] – در- د.

[71] – گفتن از- ب- ج.

[72] – يعنى در فصل سوّم.- پيشتر آيد- آ،- پيشتر گفته‏اند- ب.

[73] – رگهاى شريانى نه همه نسبت- آ،- رگها بهمه سبب- ب،- رگهاى شريانى بهمه سبب- ج.

[74] – كه نخود بحودى- د، نه خود بخودى- ظ.

[75] – بى: كند- ج.

[76] – خلاف- ب- ج.

[77] – از- آ.

[78] – بى: باشد اندر يك زخم چون حال وى خلاف آن جزو ديگر- د.

[79] – تجزيت كند درست گردد- آ،- تجربت درست كرد- ج.

[80] – اند- ج.

[81] – بى: در- ب- ج،- اندر- د.

[82] – بى: يك- د.

[83] – بى: با انگشت ديگر- آ،- با انگشتى ديگر- د.

[84] – و آن- د.

[85] – بى: است- آ- د.

[86] – نبضى- د.

[87] – اندر نبض- ب،- اندر نبضى- ج.

[88] – انگشت ديگر- ب،- انگشتى ديگر- ج.

[89] – ديگرى بى‏تدريج و- آ.- يكى بى‏تدريج بود- ب- ج، يكى بى دريج بود- د.

[90] – ديگر- آ.

[91] – بى: تا بحدّى- ب- ج،- تا حدّى- آ.

[92] – از آن- آ.

[93] – بسيار- آ.

[94] – بى: اگر- ج.

[95] – بسيار- آ.

[96] – همچنانكه در تيزى و ديگر بابها اگر بسيار شود همچنانكه آمد. آ.

[97] – اندر ميان اختلاف گيرد مختلف تا منتظم و- آ،- در ميان خلاف آورد با منظم بود- ب- در ميان خلاف آورد تا منتظم- ج،- اندر ميان خلاف آورد مختلف نامنتظم- د.

[98] – خواهد شد يا بنبض- آ.

[99] – نشود- د.

[100] – باينگونه- ب،- باشكونه- ج.

[101] – بى: يعنى- آ.

[102] – بازگرديده- آ- ب،- از گرديده- د.- و نبض متصل كه ياد كرده آمد هر گاه كه بسر باز خواهد شد بآن نبض بزرگتر باز شود، و لكن باز گونه باز آيد، و اين را عائد گويند يعنى باز آينده از كوچكتر ببزرگتر( ذخيره خوارزمشاهى).

[103] – آن مهترين آيد- آ،- بآن مهترين آيد- د،- باين بزرگترين- ب،- بآن بزرگترين- ج.

[104] – مى‏شود چنانكه- آ- د،- همى‏شود چو آنكه- ب،- همى‏شود چونان كه- ج.

[105] – بآن حد اولين- آ،- بار حد اولين- د،- باز بحد اولى رسد- ب.

[106] – آنكه- د.

[107] – همچنانكه- آ.

[108] – بى: اگر- آ.

[109] – دو- ب- ج.

[110] – يكى- ب- ج.

[111] – بى: كه- آ،- دو- ج.

[112] – خواهد شد- آ.

[113] – آورد- ب- ج،- مى‏آورد- د.

[114] – به نبض- ب- ج،- نبض- آ- د.

[115] – اما آنكه بى‏تدريج باشد چنان باشد الخ- ب،- اما آنكه بى‏تدريج باشد چنان باشد كه يك بديگر نمانند الخ- ج،- اما آنكه بى‏تدريج باشد چنان بود كه بديگر نماند و نيز بولا- د،- امالى تدريج و امالى تدريج باشند چنانكه كه بيكديگر نمانند و نه ميش لو لا- آ.

[116] – باشد كه- د.

[117] – بى: كه- د-. باشد كه اگر بتدريج نبود بلكه بگزاف بود، پس- ب.

[118] – باشد كه اگر بتدريج نبود- ج.

[119] – از آنها- ب،- از نهاد- ج.

[120] – بى: يكى- د.

[121] – بسوى- آ.

[122] – چنانكه يك جزو ميل بسوى بالا دارد، و يك جزو ميل بسوى زير دارد.( نقل بمعنى از ذخيره خوارزمشاهى).

[123] – برسو و فرو سو ديگر يا اندر نولس- آ،- برتر و از فروتر و ديگر اندر بزرگى ب،- برسو و از فرو شود ديگر اندر بزرگى- ج،- از بر سودن و سود ديگر اندر بزرگى- د.

[124] – بى: را- آ.

[125] – خردتر بود يا- ب،- خردتر بود تا- ج.

[126] – بى: تيزى و- آ.

[127] – بى: يا- ج.

[128] – سس سسى حركت كند- آ،- پيش و سپس حركت- ب،- پيش سپس حركت- ج،- پيش و سپسى حركت- د.

[129] – جزوى بايست مثلا كه- آ.

[130] نجنبد-،- نجنبد- ج.

[131] – يا بايد كه سپس جنبان آيد نه جنبان- ب،- يا بايد كه سپس جنبد نه جنبان- ج.

[132] – بقوتى و ضعفى- آ.

[133] – بى: دور- آ،- و دور- د.

[134] – دو- ج.

[135] – است- ب- ج.

[136] – باز گرايده و- ب،- باز گر آمده و- ج

[137] – پيوسته خوانند- د.

[138] – ميان- ب.

[139] – انگشتان- ب.

[140] – كند- ب- ج.

[141] – بى: از- ب.

[142] – بى: نيمه- آ.

[143] – بى: مثلا- ب.

[144] – تيز گردد و نيم- آ.

[145] – بى: و- د،- بى: و يا نيم بزرگتر- ج،- و تا نيم بزرگتر- آ،- و يا بزرگتر- ب.

[146] – هم- آ.

[147] – باشد- د.

[148] – بى: و- د،- تمام و ناپيدا ب- ج،- ثمّ عاد عودة لطيفة- قانون- چاپ طهران ص 82.

[149] – اندر يكديگر- ب،- اندر ديگر- ج.

[150] – چنانكه- د.

[151] – تفصيلش را در- ب-، تفصيلش در- ج-، تفصيلش اندر- د.

[152] – بعد از كلمه« بازگشتى لطيف» تا اينجا نسخه« آ» چنين است:« مانند آواز جنس متداخل است كه يك نبض ماننده نبضها بتدريج است كه چين( ظ- جسّ) تفصيلش را اندر نيابد مختلف شود هر چند اختلاف اندر نيابد».

[153] – بى: اندر نيابد بجمله خواهى- د.

[154] – كه در- ب،- در- ج.

[155] – آن- ب- ج.

[156] – گونهاى- د.

[157] – گويند- ب- ج- د.

[158] – چنانكه مورچگى- ب- ج،- چنان مورچگى- د.

[159] – خوردى و متواترى- ب،- خردى و متواترى- ج،- خردكى و تواتر- د.

[160] – مركب آيد( ظ: اند)- آ.

[161] – بيشتر- آ.

[162] – بى:« كه بتازى» تا« آن بود»- د.

[163] – آنگه بيك‏بار- د،- آنگاه يك بار- ب.

[164] – موجى آن- آ.

[165] – خوردتر چون- آ، خردتر و- ب- ج.

[166] – خورد- ب.

[167] – دور هست- آ.

[168] – مورچه- ب- ج.

[169] – بى: خردتر و متواتر- آ،- خرد و متواتر- ج.

[170] – همچون- د.

[171] – بى: و- ب- ج.

[172] – موچه- ب- ج.

[173] – خوردى- ب.

[174] – و بصورت مورچگى- آ.

[175] – ارگى است و- آ- د،- اره‏ايست كه- ب- ج.

[176] – مورچه و لكن- ب،- مورچه و ليكن- ج.

[177] – كشنده- آ- ب- ج.

[178] – كه در اندام الخ- آ،- كه اندر اندامى عصبى آماسى- ب- ج،- كه اندر عصبى آماس- د.

[179] – بى: و- آ.

[180] – مواجى- ج.

[181] – آنگاه بيشتر- ب ج- د.

[182] – عضو نبود- آ،- عصب نشود- ب،- عصب شود- ج،- عصبى نبود- د.

[183] – يا اندر مغز يا اندر جگر و- ب،- يا اندر مغز يا اندر جگر بود- ج.

[184] – عرق كردن بود- ج.

[185] – دم پوش- آ،- دوّم موشى- د.

[186] – گويند- ب- ج.

[187] – گيرد از- ج.

[188] – بنقصان الخ- د،- نقصان گردد و باز از نقصان زيادت آيد اندر- آ.

[189] – بكسر ميم و فتح سين مهمله و كسر لام مشدّده و ياء نسبت( خلاصة الحكمة چاپ بمبئى 1261 فصل 5- باب 1 ركن 4).

[190] – گويند آن بود كه از نقصان بزيادت آيد بتدريج و آنگه- الخ- ب،- خوانند آن بود الخ مانند« ب»- ج،- خوانند و از نقصان آيد بزيادت آنگاه از زيادت نه نقصان- آ.

[191] – بى: است- آ.

[192] – خوانند- ب- ج.

[193] – پيشينش الخ- ب، پيشتر تمام نشده باشد- آ.

[194] – و اما- د.

[195] – اوفتاده- آ.

[196] – ظ.« و ذو الفتره». در ذخيره خوارزمشاهى كتاب 2 گفتار 3 باب 7 گويد:

يازدهم( از اقسام نبض) نبض متخلخل است، و اين دو گونه باشد:

يكى آنكه آنجا كه حركت گوش دارند سكونى افتد، و اين نشان سقوط قوّت باشد و آن را ذو الفتره گويند.

دوّم- آنجا كه سكون گوش دارند حركتى افتد، و اين نشان باز آمدن قوّت باشد، و نشان سختى حاجت، و اين را الواقع فى الوسط گويند» انتهى. و از اين جمله و از مراجعه بكتاب خلاصة الحكمه فصل 5 باب 1 ركن 4 مستفاد مى‏شود، كه:« ذو الفتره» و« الواقع فى الوسط» هر يك قسمى جداگانه‏اند، و از همديگر ممتاز، و تعريف اينجا مخصوص به« الواقع فى الوسط» است.

[197] – بى: آيد- ب- ج،- آيد و از ميان افتاده كى بتازى ذو الفتره خوانند- كه آنجا كه حركت چشم دارى سكون آيد- د.

[198] – لرزيده- آ- ج.

[199] – و اختلافش بيشابيشى و نهاد بود- آ،- اختلافش در سپس و پيش( ظ. سپسى و پيشى) و نهاد بود- ب. اختلافش در سپسا پيشى بود و نهاد- ج،- اختلافش سبب اشى و نهاد بود- د.

در ذخيره خوارزمشاهى گويد:« دوازدهم انواع نبض متشنّج- و متواتر و ملتويست، و اندر اين همه انواع، رگ چون رشته كشيده باشد، و نبض ملتوى بر خود همى‏پيچد، و اين اختلاف اندر وضع باشد، يعنى اندر نهاد رگ، و متواتر نبضى است كه اندر وى انبساط كمتر و پوشيده‏تر باشد، و كشيدگى ظاهر بود، و اين همه انواع اندر بيماريهاء خشك بديد آيد، و نبضى ديگر است كه هم در بيماريهاء خشك باشد- چون دق- و ذبول، اين را ثابت گويند، و اين نبضى باشد باريك- و صلب- و كشيده و اگر چه مختلف باشد …. سيزدهم نبض مرتعش است، اين نبضى باشد- كه رگ با حركتها كه مى‏كند لرزان باشد، و نشان آن باشد- كه قوّت حيوانى بسبب بسيارى خلط گرانبار است» انتهى. و در خلاصة الحكمه فصل 5 باب 1 ركن 4 گويد:« ملتوى نبضى است كه محسوس مى‏گردد در آن عرق:- كه گويا خيطى و ريسمانيست ملتوى كه مى‏پيچد و منتقل( ظ: منفتل) مى‏گردد، و سبب اين اختلاف در تقدّم و تأخر است بآنكه حركت نمايد جزئى از عرق پيش از وقت آن و يا بعد از وقت آن سبب( ظ: بسبب) صلابت آلت و پيوست آن و لهذا بسيار در امراض يابسه عارض مى‏گردد، و شيخ الرئيس( در قانون چاپ طهران ص 82- 83) از باب اختلاف در بين تقدّم و تأخر و وضع دانسته و حق آنست كه از جنس منشاريست هنگامى كه اسباب آن ضعيف باشد و يبوست قوى» انتهى.

[200] – بى: بهمه- ج،- اندر همه- د.

[201] – بى: نبض- آ.

[202] – بى: كه- ج.

[203] – بى: تبش- آ- د،- بيش- ب،- اعنى تبش- ج.

[204] – در يكى خللى بود رگ عظيم نبود و لكن بسريعى الخ- آ،- حاجت نيك بود و لكن قوّت ضعيف بود يا آلت سخت بود رگ عظيم الخ-« ب» مثل« آ»- اندر يكى خلل باشد عظيم نبود، و لكن بسرعت و زودى تدارك كند عظيمى را- ب- ج.

[205] – بى:« ن»- آ.

[206] – رگ رگ- ج.

[207] – بود رگ- ب.

[208] – بى: و دقيق نمايد- ج.

[209] – بى: و بيتابى- آ- د،- و هنائى- ج.

[210] – بى: از اخلاط- ب.

[211] – ريانست- ج.

[212] – با بيمارى هر كرا- آ.

[213] – بى: كه- ب،- بى: وى- د،- بى:« و هر گاه كه قوّت وى» تا« منشارى كند»- آ.

[214] – نخواهد- د،- خواهد- ب- ج.

[215] – تا دل از مشغولى- آ- ب.

[216] – بمعارضه الخ- د،- بمعافصه ذات الفض الاخذ الفتره و- آ،- معافضه ذات القنر و- ج-« و سبب ذات الفترة اعياء القوّة- و استراحتها، او عارض معافص ينصرف اليه- النفس- و الطبيعة دفعة» كتاب القانون- چاپ طهران ص 84.

[217] – نمكى و دورىّ- ج.

[218] – عظيم بود- ج.

[219] – بى: قويتر- ب- ج- قوى‏تر بود- د.

[220] – از سريعى سخت- آ.

[221] – و از آن- آ.

[222] – بى: بود- ج،- نبود- ب- بى: عظيم بود- آ.- و ببايد دانست كه نبض كودك بقياس با تن او عظيم بود،- بسبب نرمى آلت و بسيارى حاجت، و بقياس با نبض بالغ عظيم نباشد لكن سريع باشد- يا متواتر.( ذخيره خوارزمشاهى باب 12 گفتار 3 كتاب 2). و نيز همين معنى در قانون ص 84 آمده است.

[223] – برنا آن- آ.

[224] – خوردتر شود و سخت- آ-،- خوردتر بود و ليكن- ب،- خردتر شود و ليكن- ج.

[225] – خرد- ج.

[226] – بى: و- ج،- و نسخه« آ» پس از« نبود» چنين است« و از بهر خر بطى او».

[227] – بود باشد- ج.

[228] – بود و- آ.

[229] – بى: و- ب.

[230] – بى: پير- آ.

[231] – بى: و هر چند حرارت غريزى بيشتر بود نبض قويتر- د.

[232] – حرارت غريزى كمتر بود- ب- ج،- بى: بود- د.-« و لا تظنّنّ انّ الحرارة الغريزية توجب تزيّدها نقصانا فى القوّة بالغة ما بلغت، بل توجب القوّة فى جوهر الروح، و الشهامة فى النفس و الحرارة التابعة لسوء المزاج كلما ازدادت شدّة ازدادت القوّة ضعفا»-( قانون ص 84).

[233] – ببهار- آ.

[234] – بى: بود- د.

[235] – نسخه« آ» بعد از« جوانان بود» چنين است:« خرد سريع و متواتر و نبض پران».

[236] – بى: و- د،- و معتدل- آ.

[237] – بى: بيشتر- آ.

[238] – بودى بنظام- ب،- بودى بنظا- ج،- بود بى‏نظام- د. طعام بسيار قوّت را فرو گيرد، و گرانبار كند، و نبض بدان سبب مختلف و بى‏نظام شود.( ذخيره خوارزمشاهى).

[239] – نيفتد- ب- ج.

[240] – بقول- ب- ظ.

[241] – حواث- آ.

[242] – بى: بود- ب- ج.

[243] – كريحانى- ج.

[244] – تا اندرون- ج.

[245] – بى: و- ب- ج.

[246] – نيايد- آ.

[247] – نيكو- ب.

[248] – و چون از خفتگى- ب،- چون از خفتگى- ج،- چون خفته- آ.

[249] – بى: كردن- آ- د.

[250] – بى: كند- د.

[251] – بى: شود- ب.

[252] – گرد- د.

[253] – نسخه« آ» پس از« نبض را» چنين است:« سريع كند- و صغير و متواتر كند و باشد كه آب گرم اولا». و نسخه« ب» و« ج» پس از« گردد» چنين:

« و اما بگرمابه و به آب گرم اول( بأول- ج) و نسخه« د» چنين است:« و اگر گرمابه كرم باول».

[254] – بى: مر- ج.

[255] – بى: چون- ج- آنگاه كه اندر- ب.

[256] – اندر سر- آ.

[257] – سردى كند- آ،- سرديش عرض كند- ج.

[258] – بى: را- ب- ج.

[259] – بود- آ- ب- ج.

[260] – بى: كه- ب- ج،- بكند كه- آ.

[261] – كندو- ب- ج.-« و اما الاستحمام الكائن بالماء الباردفان غاص برده ضعف النبض و صغره و احدث تفاوتا و ابطاء و ان لم يغص بل جمع الحرارة زادت القوّة فعظم يسيرا و نقصت السرعة و التواتر»( كتاب القانون).

[262] – بى: را- آ،- موجبات را- د.

[263] – از بهر آنكه فرزند اندر طلب نسيم هوا مشاركست.( ذخيره خوارزمشاهى- و قانون).

[264] – بى: و عظيم- آ،- د،- سر بسر بود و سريع و عظيم و متواتر چون در او- ب،- سر بسر بود سريع و عظيم و متواتر بود چون درد- ج.

[265] – بى: را- آ،- بى: ضعيف كند پس نبض- ج.

[266] – بى: و صغير- آ.

[267] – و آماسى- آ،- و اما آماس- ب،- اما آماس- ج.

[268] – بود اگر تيزى نبض را موجى گرداند،- برد الا كه بترس زيادت نبض را موجى گردد- ج،- الا كه پرى زيادت نبض را موجى- د.-« و اگر آماس نرم باشد نبض موجى شود»( ذخيره خوارزمشاهى).« فمثل الورم الحارّ فانّه يوجب تغير النّبض الى المنشاريّة- و الارتعاد- و الارتعاش و السرعة و التواتر ان لم يعارضه سبب مرطّب فيبطل المنشارية و يخلفها اذن الموجيّة»( كتاب القانون).

[269] – بى:« چون دمله» تا« مختلف»- د،- دمله ببرد الخ- آ،- دبيله بمزد الخ- ب،- دبيله يمرد الخ- ج.-« و هر گاه كه جراح پخته شود، نبض از منشارى بگردد، و موجى شود، بسبب نرم شدن جراح …»( ذخيره خوارزمشاهى- و قانون)

[270] – موجى گردد و- آ.

[271] – حسم نبض را سريع متواتر گرداند،- و غم نبض را صغير ضعيف متفاوت بطوء آ،- و خشم نبض را عظيم و بلند و متواتر سريع كرده‏اند و غم نبض را صغير ضعيف و متفاوت و بطي‏ء- ج،- و خشم نبض را عظيم و بلند و سريع و متواتر گرداند، و غم نبض را صغير و ضعيف متفاوت بطي‏ء- د.

[272] – هر چه مفاجا- ب- ج.

[273] – بى: اين- آ،- بى: اكنون- ب- ج.

[274] – و- ب.

[275] – بيماريها سپس بيماريها- د.

[276] – متايد- آ.

[277] – انتهى هنا نسخة« ج».- بتفصيل- و السلام قد صحّحت هذه النسخة الشريفة على قدر الوسع و الطاقة و اسأل اللّه التوفيق و الطاعة- ب.- بتفصيل- ان شاء اللّه وحده العزيز و الصلاة على نبيّه محمد و آله اجمعين تمت الرسالة فى صبح يوم الخميس 14 ميلاد النبى الامّى العربى سنة ثلث و تسعين و تسعمائه- د.

دريابنده‏/ ادراك‏كننده ظاهراً.

19/ 2/

باريك نه انديشيده‏اند/ دقيق فكر نكرده‏اند.

»/ 3/

روا دارند/ جائز شمارند.

»/ 4/

بشايد/ ممكن است (ظاهراً).

»/ 9/

شايد/»»»»/ 8/

نشايد/ ممكن نيست (ظ).

20/ 5/

اندازه حركت‏/ مقدار حركت.

»/ 5- 6/-

تيزى و بد رنگى‏– سرعت و بطء.

»- 6/

زخم‏/ ضعف (ظ).

22/ 8/

درازا/ طول.

»/ 10/

پهن‏/ عريض.

»/ 11/

نبض تنگ‏/ نبض ضيق.

23/ 2/

بلند/» مشرف، و شاهق.

»/ 3/

افتاده‏/» منخفض.

»/ 5/

بالاتنك‏/ بالاكم (ظ).

»/»/ نبض ستبر/ نبض غليظ.

»/ 6/»

باريك‏/» دقيق.

24/ 1/»/

خرد/» صغير.

»/ 4/»

تيز/» سريع.

»/»/» درنگى‏/» بطي‏ء.

»/ 6/

برّد/ قطع كند (بپيمايد) طى كند بپايان رساند- ظ.

»/ 8/

درنگ‏/ تأنّى، و ثبات و آرامش، و تأخير.

25/ 5/

زخم انبساط/ قرعه و ضربه انبساط. (ظ)»/ 6/

سست زخم‏/ سست قرعه، سست ضربه. (ظ) 26/ 4/

نبض دمادم‏/ نبض متواتر.

»/ 5/»

گسسته‏/» متفاوت.

27/ 1/»

گرم‏/» حارّ.

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 6

27/ 1/

نبض سرد/ نبض بارد.

»/ 4/»

نرم‏/» لين.

»/ 12/»

سخت‏/» صلب.

»/ 9/»

پر/» ممتلى.

28/ 1/»

تهى‏/» خالى.

»/ 5/»

هموار/» مستوى.

29/ 4/

يكسان‏/ يك طرز و يك روش.

»/ 5/

و راسان‏/ نه بر يك طرز و يك روش، بلكه بطرزها و روشهاى مختلف (ظ).

30/ 1/

درمسنگ‏/ بوزن و گرانى يك درم.

31/»/

ديگر بار بسر شوند/ بار ديگر از سر گيرند، و معاودت كنند.

(ظ).

31/ 4/

پيشين‏/ سابق.

»/ 5/

سپسين‏/ لاحق.

32/ 2/

اندريابد/ ادراك كند.

»/ 4/

سه يك‏/ ثلث.

»/ 7/

رود/ سازيست كه نوازند، و معنى روده گوسفند و زه كمان حلّاجى، و تارى كه بر روى سازها كشند (برهان)»/ 9/

چهار يك‏/ ربع.

33/ 6/

پيشه‏/ حرفه- شغل و صنعت (ظ) پيشه‏وران صنعتگران.

»/ 6/

دراز/ نقيض كوتاه (برهان) طولانى (ظ.)»/ 10/

كوس سراى‏/ نوازنده. (ظ). كوس نقاره را گويند. و بمعنى فرو كوفتن هم آمده است، و سراى بمعنى خوانندگى و سرائيدن است، ليكن و

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 7

درد و معنى اخير بدون تركيب گفته نمى‏شود، چون مدحت‏سراى، و سخن‏سراى. (نقل بمعنى از برهان).

34/ 4/

حدى بنهد/ فرقى بگذارد.

35/ 8/

گسسته وزن و گذشته وزن‏/ متغيّر الوزن. و مجاوز الوزن. (ظ) 36/ 2/

برنا/ جوان و نوچه اوّل عمر (برهان) «/ 4/

جدا وزن‏/ مباين الوزن.

37/ 2/

زخم‏/ قرعه (ظ).

39/ 1/

بازگونه‏ و

باشگونه‏ هر دو بر وزن و معنى واژگونه است كه بعربى عكس و قلب گويند. (برهان).

»/ 1/

بازگرديده‏/ عائد»/ 2/

مهترين‏/ بزرگترين.

»/ 3/

مهترك مهترك‏/ بزرگترك بزرگترك چنانكه بتدريج بزرگ شود (ظ).

»/ 7/

بشتاب‏/ بسرعت.

40/ 2/

بگزاف‏/ بيحساب (برهان) بى‏نظم (ظ).

»/ 4/

نهاد/ وضع (نسبت اجزاء بهمديگر و نسبت كل بخارج) (ظ).

40/ 5/

برسو و فرو سود/ جهت علو و جهت سفل. (ظ).

»/ 8/

پيشى و سپسى‏/ تقدّم و تأخرّ.

41/ 1/

پيش./ مقدّم.

»/ 2/

سپس‏/ مؤخرّ.

»/ 5/

گسليده‏/ منقطع.

»/ 7/

پيوسته‏/ متّصل:

42/ 1/

گرانتر/ سنگينتر، بطى‏ء تر، كندتر.

23/ 3/

گونها/ اقسام.

43/ 5/

نبض ستبر/ نبض غليظ.

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 8

»/ 6/

نبض باريك‏/ نبض دقيق.

»/ 9/

آهوى‏/ غزالى.

44/ 2/

مورچگى‏/ نملىّ.

»/ 4/

ارّكى‏/ منشارى.

45/ 1/

دم موشى‏/ ذنب الفار.

»/ 3/

جوالدوزى‏/- مسلىّ»/ 5/

دوزخمى‏/ ذو القرعتين.

»/ 7/

اندر ميان اوفتاده‏/ الواقع فى الوسط/ و ذو الفترة.

46/ 3/

نبض لرزنده‏/ نبض متشنّج (نبض لرزان).

»/»/ سپس و پيشى و نهاد/ تقدم و تأخره و وضع.

48/ 10/

بياسايد/ استراحت كند، و رفع خستگى كند.

49/ 2/

نران‏/ ذكور.

»/ 3/

بى‏نياز/ مستغنى.

»/ 4/

مادگان‏/ اناث.

»/ 5/

كودكان‏/ صغار/ اطفال.

»/ 6/

برنايان‏/ جوانان»/ 7/

دومويگان‏/ مردم كامل كه از جوانى گذشته و بپيرى نرسيده‏اند.

»/ 8/

پيران‏/ شيوخ.

50/ 4/

جوان‏/ شابّ.

50/ 9/

افتد/ واقع شود.

51/ 1/

نيفتد/» نشود.

52/ 6/

سربسر/ مساوى.

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 9

فهرست مطالب رساله رگشناسى‏

ص 2/ مقدّمه مصنف و ذكر سبب تأليف كتاب.

3/ فصل اول اندر اصلهائى كه باول ببايد دانست درين فصل بحث شده است از عناصر چهارگانه.

4/ و طبائع- و خواص آنها، و كيفيت تركيب مركبات (يعنى معدن و نبات و حيوان) و اينكه مزاج مردم معتدل‏تر از مركبات ديگر است.

5/ و بيان معنى جسد و جان- و روان- و خواص هر يك و فرق ميان تن و روح بخارى.

6/ و بيان اخلاط چهارگانه (خون- بلغم- صفرا- سودا) و كيفيت تركيب از اين اخلاط.

8/ و تقسيم روح بحيوانى، و نفسانى، و طبيعى.

9/ و اينكه علم رگ علم احوال روح است، و فرق ميان علم نبض و علم تفسره.

9/ فصل دوم در بيان تحلل بدن و سبب حياة برخى حيوانات در حالى كه مدتى تغذيه نمى‏كنند.

11/ و بيان اينكه اكثر غذا فضله مى‏شود، و بيان سبب و فايده تنفس، و اينكه تنفس سبب دفع فضلات از روح بخارى است، و تشبيه آن بدم آهنگران.

14/ و بيان دو حركت انقباض و انبساط، و اينكه نبض عبارت از همين دو حركت است.

و اينكه هر دم زدنى را چند نبض است، و چگونه اين نبض احوال تن را حكايت مى‏كند.

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 10

15/ فصل سوم در بيان اينكه دل بمنزله شريان همه تن است، و شريان هر عضو بمنزله دل آن عضو است، و همچنانكه آن روح بخارى كه در دل است نيازمند بدم زدن از راه ريه است- روح بخارى شريانها نيز نيازمند است باين كه از راه مسامهاى تن دم زند.

16/ و رد گفتار اطباء متقدم كه حركت نبض را بر سبيل مد و جزر دانسته‏اند، و استدلال بر اينكه شريانها بطبع مى‏جنبند نه بر سبيل جزر و مد.

17/ و بيان چگونگى خلقت شريانها و فرق شريانها با رگها.

فصل چهارم در بيان اينكه همواره بين حركت انقباض و انبساط سكونى فاصله است.

19/ و كسانى كه اين فاصله را بحساب نياورده و در نيافته‏اند بخطا رفته‏اند، و بيان حركت انبساط و انقباض، و اينكه حركت انقباض را بدشوارى مى‏توان دريافت- و بيشتر پزشك از حركت انبساط استدلال مى‏كند.

20/ و بيان اجناس ده‏گانه نبض بظاهر گفته پزشكان، و اينكه اقسام اصلى نبض در حقيقت نه گونه بيش نيست.

22 فصل پنجم گفتار در اندازه حركت و تعريف نبض و اقسامى كه از آن پديد مى‏آيد، مانند طويل و قصير و معتدل در امتداد، و عريض و ضيق 23 و معتدل در عرض، و مشرف و منخفض و معتدل در بلندى، و غليظ و دقيق و معتدل در غليظى، و عظيم و صغير و معتدل در عظم.

24/ و بحث در تيزى و درنگى حركت كه دومى از اجناس نبض است، و بيان نبض سريع و بطي‏ء و معتدل در سرعت.

25/ و بحث در باب قوت و ضعف و بيان نبض قوى و ضعيف و معتدل در قوت، و امتياز اين باب از بابهاى ديگر، و اينكه در هر بابى اعتدال بهتر است جز اين باب.

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 11

26/ و بحث در دير و زود آمدن نبض، و نبض متواتر و متفاوت و معتدل در تواتر.

و گفتار در حرارت و برودت و نبض حار و بارد و معتدل در حرارت.

27/ و باب صلابت و لين و نبض صلب و لين.

و باب امتلاء و خلاء و نبض ممتلى و خالى.

15/ فصل ششم بحث در استواء و اختلاف، و نبض مستوى و مختلف مطلق و مستوى و مختلف مضاف.

29/ و بحث در باب نظام و عدم نظام. و بيان بستگى اين باب بباب اختلاف و استواء و بيان چگونگى آن.

31/ و بيان اينكه نوعى از نبض موسيقارى است، على الخصوص در باب اختلاف و نظام، و بيان. و رد گفتار جالينوس درين باب، و بيان 32/ اشتباه او.

38/ و بحث در جنس وزن و زمان حركت.

35/ و اينكه نسبت موسيقارى در اينجا بيش از ساير جاها پيدا مى‏شود.

و بيان اقسام متغير الوزن و مباين الوزن و خارج الوزن.

19/ فصل هفتم گفتار در نبض مستوى و مختلف و بيان اقسام سه‏گانه اختلاف (اختلاف دو نبض، و اختلاف انگشتى در يك نبض، و اختلاف در يك انگشت- كه قرعه نيم آن مخالف قرعه نيم ديگر باشد.

41/ و بيان اقسام منقطع و عايد و متصل. و شرح و بيان و اقسام قسم دوم و سوم اختلاف.

42/ و بيان نبض متداخل.

23/ فصل هشتم اقسام نبض مركب كه نامهاى مخصوص دارد

رگ شناسى (رساله در نبض)، فهرست، ص: 12

43/ تعريف و اقسام نبض مركب مانند نملى، و غليظ، و دقيق، و غزالى 44/ و موجى و منشادى و ذنب الفار و مسلى و ذو القرعتين و الواقع فى الوسط ذو الفترة و متشنج.

47/ فصل نهم در سببهاى نبض اقسام سه‏گانه سبب (يا- ماسكه) آلت، و قوت، و حاجت.- و بيان تأثير چاقى و لاغرى و احوال گوناگون مانند غم و بيخوابى و بى‏تابى در نبض.

49/ و فرق ميان نبض زنان و مردان و كودكان و جوانان و اشخاص 50/ كامل و پيران و اختلاف آن باختلاف امزجه و فصول، و امتلاء و 51/ خلاء معده، و اشربه، و خواب و بيدارى و ورزش و خستگى و استحمام، 52/ و آبستنى و آماس و دمّل و احوال نفسانى چون خشم و اندوه و 53/ 54/ و اخبار ناگهانى.

فهرست مندرجات رساله رگشناسى‏

ص يك- بيست و هشت مقدمه مصحح ص 1- 54 متن رساله رگشناسى ص الف- ح فهرست لغات ص ط- يب فهرست مطالب رساله رگشناسى ص يج- يد فهرست انتشارات انجمن آثار ملى‏

 

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://blog.healthbeat.one/?p=5022
اشتراک گذاری:
واتساپتوییترفیسبوکپینترستلینکدین
برچسب ها:

نظرات

0 نظر در مورد رگشناسی رساله نبض متن کامل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.